آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

19

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

شده‌ام و به سر آنتوان اظهار مىكرد كه اگر به آن‌جا برويد اين امر اسباب ترقى زياد شما خواهد شد ، بلكه اگر چنين ميلى داشته باشيد خود من هم با شما همراهى و راهنمايى خواهم كرد . سر آنتوان اين امر را قبول كرد ولى مقصود خود را ابراز نكرد كه مبادا اين خبر در مملكت عثمانى شيوع يابد زيرا كه ما مجبور بوديم از خاك عثمانى عبور كنيم و سلطان عثمانى با پادشاه ايران چندان دوست نبودند بلكه محض مصلحت براى سه سال عهدنامهء صلح بسته بودند و اين موعد در اين وقت منقضى شده بود . بنابراين از ونيز عازم شد به مكانى كه از شهر مزبور به قدر پنج ميل مسافت دارد ؛ رفتيم و در آن‌جا سفاين غواصان را ديديم . از آن جمله يك كشتى تجارتى پيدا كرديم كه به اسكندرون روانه بود . ما سوار آن كشتى شده مبلغ خطيرى براى كرايه به آنها داديم ولى باد مخالف بود و از آن‌جا تا زانت كه نصف راه بود بيست و چهار روز طول كشيد و حال آن‌كه اگر باد مساعد مىشد در اين مدت به خود اسكندرون رسيده بوديم . در عرض راه قبل از اين‌كه ما به زانت برسيم شخص مسافرى در كشتى بود كه در باب ملكهء متوفاى ما بعضى كلمات ناشايسته گفت . سر آنتوان از اين جهت متغير شده به يكى از نوكرهاى پست خود امر كرد كتك مفصلى به او بزند . او هم به خوبى از عهدهء مأموريت خود برآمد . مسافر مزبور به قسمى صداهاى وحشت‌انگيز كرد كه كاپيتان كشتى با مسافرين و ملاحان به ضديت ما برخاستند . آنها دويست و پنجاه نفر بودند و حال آن‌كه تمام دستهء ما بيشتر از بيست و شش نفر نبود . ما ايستادگى كرديم ولى زد و خوردى واقع نشد به واسطهء اين‌كه سه نفر تاجر ارمنى در آن كشتى بودند وساطت نموده ما بين راه صلح دادند .