آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

142

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

شروع نموديم . در صورتىكه حاكم بيست و نه شتر و بيست رأس اسب به ما داد و به قدر پنج ميل با ما مشايعت نموده پيشكشى به او داديم . پس از آن مراجعت كرديم . وقتى رسيديم به شهر بزرگ اين ولايت كه شيراز باشد والى آن در آن‌جا نبود و به يكى از عمارات ييلاقى خود كه دو روز مسافت داشت رفته بود . سر رابرت شرلى به او كاغذ نوشته در باب ورود سفير ما اطلاع داد . او گمان كرد كه ما به قدرى منتظر خواهيم شد تا او بيايد . ولى ما بعد از آن‌كه شش روز در آن شهر استراحت كرديم سفير ما به شيخ على بيك اطلاع داد كه خيال عزيمت داريم . او جواب داد كه چگونه مىشود بدون ديدن والى برويد . سفير جواب داد كه مأموريت ما مقصودى دارد و ما براى ديدن پادشاه شما آمده‌ايم . روز بعد والى به شيراز آمد در صورتى كه دو هزار نفر سوار همراه داشت و دو روز ماند ، بدون اين‌كه اعتنايى به ما بنمايد يا آدمى پيش ما بفرستد . بالاخره شخصى را پيش سفير ما فرستاده تهنيت ورود گفت و امر كرد به ديدن او برود . سفير ما پيغام داد كه از چنين راه دور آمده‌ام كه از نرسيدن به حضور شما بايد مرا عفو نماييد . اگر خودتان ميل تشريف‌فرمايى داشته باشيد نوكر شما هستم . والى از اين خفتى كه به او وارد آمد منتهاى غضب را به‌هم رسانيد ولى جسارت نكرد كه با سفير از راه مقاومت برآيد زيرا كه پادشاه ايران قبل از وقت به او و ساير حكام امر فرموده بود كه در وقت عبور ما كمال احترام را از ما بنمايند . پس والى بعد از اندك تفكر پيغام فرستاد كه فرداى آن روز به ديدن