حسين زمانى

58

سفرنامه بخارا ( عصر محمد شاه قاجار ) ( فارسى )

تعارف نمودم . در اين ميانه سبحانقلىبيگ امير آخور آدم نزد فدوى روانه كرد كه ما يك براتى يكصد و پنجاه طلا از سركار امير داريم . سركار امير برات ما را حوالهء باج‌گير آب آمويه نموده است كه از بابت باج غلامان مستخلص به ما برسد ، حال مىخواهيم وجه ما را از اسرا گرفته بدهيد . فدوى جواب دادم كه از اين برات اطلاع نداريم ، صدق و كذبش به ما معلوم نيست . سركار امير هرچه بوده به ما بخشيده است . اكنون اين را مىشنويم . سه دفعه آدم آمد و شد نمود ، ديدم به هيچوجه موعظه‌پذير نيست . آخر الامر خودش به چادر اين فدوى آمد ، اصرار نمود كه حق مقام اگر اين وجه از غلامان به ما نرسد ما به دولت علّيه نخواهيم آمد . از اينجا مراجعت نموده به بخارا مىرويم و به تركمانها مىگوئيم غلامان را برگردانند . يك روز توقف نموده ، هرقدر سعى كردم و موعظه نمودم كه غلامان فقيرند و من اخراجات و اكل و شرب و كرايهء مال آنها را مىدهم و اين فقره كه شما مىگوئيد صدقش معلوم نيست ، اصلا نپذيرفت . ديدم مفسده مىشود و هم كار تركمانان اعتبارى ندارد . و غلامان بيچاره چيزى ندارند و سبحانقلىبيگ هم جاهل و نادان و نصيحت‌پذير نيست و اصرار برنيامدن مىكند . لاعلاج تمسّكى نوشته به او دادم كه مبلغ يكصد و پنجاه طلا كه دويست تومان است بعد از ورود دار الخلافه به شما مىدهم ، حاجت به مفسده و شورش و بازگشتن نيست ، الان هم همان تمسّك در نزد مشار اليه ضبط است . تمسّك را مهر كرده به او سپردم ، آرام گرفت و مفسده و فتنه را خاموش . از آنجا روانه شده به شورلق و از آنجا به مزدوران آمديم . از مزدوران آدم خدمت امير الامراء العظام سركار حسين خان به مشهد مقدس فرستاديم كه ايلچى بخارا دو نفر آمده‌اند و عدد نوكر و مالهاشان را مشخص كردم ، منزل و خرج به‌جهت ايشان مشخص فرمائيد ، و خود هم چند سوارى را قراول نمودم كه نگذارند اسرا متفرق شوند و به جايى بروند تا ورود ارض اقدس .