عز الدوله - ملكونوف

73

سفرنامه ايران و روسيه ( فارسى )

شنبه هفدهم شعبان و يازدهم ژون : ساعت سه بيدار شدم . در چهار و ربع سوار اسب كرندى شدم . هوا ابر داشت . نسيم كمى مىوزيد . چهار نعل مىآمديم . از سنگ‌لاخ‌ها و راههاى بد مىگذشتيم . در رودبار كنار آسيا زير چنار كه وقت رفتن ناهار خورديم ، اگرچه كاظم آسيابان نبود ، نفسى كشيده به راه افتاديم . در بازار و دكاكين كه يك ماه قبل جمعيت زيادى داشت ديارى نبود همه ييلاق رفته . در ساعت هشت و نيم به پل رسيديم . از اين معابر سخت و سنگ گذشته الاغ‌دار ملايرى پريشانى جاده را تنگ كرده بودند ، مانع از حركت اسب بودند . قريب يك ساعت است باد سخت مىوزد . در روى پل بطورى است كه آب را برمىگرداند ، و ترشح آب مثل باران در روى پل به گذركننده مىپاشد . در اين هواى گرم مطلوب بود . در هشت و ربع كم به منجيل رسيديم . در تلگرافخانه پياده شديم . بواسطه ابر و باد ، گرما اثرى نداشت . در منجيل در تمام اوقات باد بشدت مىوزد . براى آسياى بادى خوب مكانى است . حالا كه سه ساعت بعد از ظهر است باد هنگامه دارد . نصف شب ايستاد . هواى بسيار خنك بود . در اينجا بعضى تلگرافات رسيد . جواب گفته شد . يكشنبه هيجدهم شعبان و دوازدهم ژون : در ساعت چهار و بيست دقيقه سوار شديم . و چهار نعل آمديم . در مزارع لوشان گندم درو مىكردند . هواى صبح خنك بود . آفتاب گرم بود . در شش و نيم از پل لوشان گذشتيم . در ساعت هفت به چاپارخانه پياده شديم . مسافت پنج فرسنگ است . از آب شاهرود اسب عبور نمىكرد . و بستانهاى خوب در عرض راه بود كه چاره گرما را مينمود . شب مكان بدى داشت . اين چاپارخانه هم بسيار خراب است . نصف شب بيدار شدم . بيش از يكساعت خواب نكردم . دوشنبه نوزدهم شعبان و سيزدهم ژون : مهتاب روشنى بود . نوكرها را بيدار كردم . اسب حاضر كردند . ساعت دو سوار شدم . بنه را سر شب حركت داده بودند . سر بالا مى -