اوليويه ( مترجم : محمد طاهر ميرزا )
98
سفرنامه اوليويه ( فارسى )
در سر ساعت پنج بعدازظهر دوباره معاودت كرديم ؛ به محض اينكه صاحب منصبان ما را ديدند ، دويدند و ما را به تالار بردند . در اينجا چند نفرى چون ما منتظر بودند كه همان صاحب منصبان آنها را هم به آنجا آورده بودند . جمعيت زيادى از مردم در بيرون باغ انتظار مىكشيدند . وزير طول زيادى نداد كه بيرون آمد . در اين هنگام مردم از تالار بيرون رفتند . به ما گفتند كه بهتر اين است كه شما نيز بيرون بياييد . بارى وزير آمد ، در گوشه اطاق در روى مسند نشست . مترجم ما به همراهى يك نفر صاحب منصب پيشرفته ، به وزير گفت فرانسويهايى كه به خدمت آمدهاند ، منتظر هستند كه اجازه فرمايند كه سلامى نمايند . وزير امر به احضار ما داد . ما را به خدمتش بردند . به هنگام دخول ، دست راست به روى دل گذاشته ، سرى فرود آورديم . به اين هيأت ، به وزير سلام كرديم . او نيز سر خود را حركتى داد ، و به ما امر به نشستن فرمود و گفت خوش آمديد . بعد از جواب به اين تعارف رسمى ، نامهء مسيو « درمنياك » « 14 » فرستاده و مأمور جمهور فرانسه در اسلامبول كه به وى نوشته بود ، به انضمام ترجمه ، تقديم داشتيم ، گرفت و به دقت خواند . بعد از آن دوباره گفت خوش آمديد . بعد از اين تعارف ، ديگر كاغذ پاشاى بغداد را داديم . اين كاغذ را به موجب امر صدر اعظم نوشته ، و سفارش در حق ما كرده بود . آن را نيز خوانده ، اصل را خود نگاه داشت و ترجمه را به كاتب خود داد . در اين هنگام كاغذهايى چند از اطراف به وى دادند و او متصل جواب مىداد به اشخاصى كه لاينقطع از اطراف وى را خطاب مىكردند و حرف مىزدند . بعد از آن به ما قليان دادند كه با كمال ادب گرفتيم . بعد از قليان چند دقيقه هم نشستيم . بعد مناسب چنين ديديم كه برخيزيم ، به جهت اينكه در ميان اين جنجال و جمعيت مطالب خود را چگونه بگوييم . پس برخاستيم و هنگام خداحافظى خواهش وقت مخصوص كرديم كه ملاقات كرده و مطالب خود را اظهار داريم . فردا ، اول آفتاب را تعيين كرد . در وقتى كه مجلس بوديم ، مظهر تماشاى حضار شديم . بعضى مىگفتند كه ما روس هستيم ، بعضى ديگر مىگفتند كه فرنگى هستيم . آن صاحب منصبى كه گمان مىكرد كه ما را مىشناسد ، مىگفت كه اينها بيگزادگان فرنگ هستند و از نجباى فرانسه هستند . اين صحبتها را با صداى پست مىكردند ، نه چنان كه ما نتوانيم شنيد . فردا را اول آفتاب به خانه وزير رفتيم . وزير ما را در اطاق ديگر تنها منتظر بود ، اما در بيرون اطاق كه به حياط ديگر مشرف بود ، سه نفر از صاحب منصبان ديروزى بودند ، كه ما را
--> ( 14 ) . Derminac