اوليويه ( مترجم : محمد طاهر ميرزا )

65

سفرنامه اوليويه ( فارسى )

مخصوص پادشاهى باشد . مبلغى هم معادل آنچه از وى به غارت رفته بود ، به وى دادند و مقرر شد همانطور كه به صاحبان منصب مقررى و سيورسات مىدهند ، به او نيز بدهند . از جايى كه هيچ اميدوارى نداشت ، بخت او را يارى كرده و چند گاهى كه به قرب سلطان و حضور شاهى مخصوص بود ، به وى خوش گذشت . اما چون شاه سفرى كرد و از وى دور مىشد ، از دادن مقررى وظيفه ، اهمال شدى و كم‌كم ديگر هيچ به وى ندادند . غريب و بىكس و بىيار بود و هر روز گرفتار تهمتى از اطباى بلد و مبتلاى حسد آنان شده بود . چون آغا محمد شاه به تهران رسيد ، به حضور وى رفته حالت خود را عرضه داشت . مجددا در حق او مرحمتى كردند و فرمود كه راتبهء طبيب مخصوص وى را كما فىالسابق بدهند و چند گاهى به وى خوش گذشت ، تا آغا محمد شاه سفر خراسان كرد . باز حالت اولى بر وى عود كرد و ديگر كسى بر او اعتنايى نكرد . اكنون در تهران مشغول طبابت است و بسيار از مريضان را ديدار مىكند ، اما چيزى گيرش نمىآيد . از حاكم و بعضى ارباب در خانه ، شكايت داشت و چنان ظاهر بود كه دلخوشى از ايران ندارد و مىخواهد به مملكت خود برود و سرانجام مراجعت نمايد . براى اين امر ، اذن مخصوص از شاه مىخواهد تا به همراهى او دو نفرى كه از سلامتى وى به جان و زندگى خود التزام بدهند ، همراه بكنند . بارى چون در اثناى صحبت به ذكر كدخدا رسيديم ، به ما گفت كه پانزده پياستر به هدر رفت . گويا همان وجه ، باعث بلايى شده بود كه كدخدا آن را از دست بدهد . و چون در كيفيت استفسار كرديم ، گفت كه ديروز دختر جوانى را كه جوان و خوشگل بود ، به عنف به خانه خود برد ، و چون حاكم مطلع گرديد ، پنجاه چوب كف پاى او زده و مبحوسش كرده است و تا مراجعت شاه در محبس خواهد بود . از اين واقعهء كدخدا كه در نظر مردم دلالت بر بىخردى وى مىكرد ، بسيار متأسف و دلخور شديم . از قرارى كه شنيديم ، دختر مزبور هنگام داخل شدن به خانهء وى به ميل و اراده خودش بوده ، اما يكى از همسايگان او را شناخته و به اقوام او خبر داده بود . به جهت استخلاص خود ، دختر مجبور شد تا شكايت از كدخدا به حاكم برد و مدعى شود كه او را به عنف كشيده و برده‌اند . 6 . عزم رفتن و ماندن در ييلاق بارى چون نمىخواستم كه در باب تحصيل خانه به حاكم اظهارى كنيم ، و گمان هم نداشتيم كه بىاظهار به مشاراليه ، خود بتوانيم خانه‌اى پيدا كنيم ، پس به خيال اين افتاديم كه از شهر بيرون آمده ، و در يكى از دهات دامنهء البرز ساكن شويم . علاوه‌برآن به علت آنكه در تهران