هانرى رونه دالمانى ( مترجم : محمد على فره وشى )

2

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى )

پياده شد . تصادفا در اين شهر به شخص ثروتمندى برخورد و چند تابلوى نقاشى براى او كشيد و بدينوسيله پولى بدست آورد و راه تفليس را در پيش گرفت . در شهر تفليس بخت با او مساعدت نكرد و نتوانست از هنر خود استفاده‌اى بكند و با نهايت قناعت امرار حيات مينمود . با اين حال ميل مداومت به مسافرت و سياحت او را وادار كرد كه مسافت بين تفليس و بادكوبه را پياده طى كند . كسانى كه در آن نواحى مسافرت كرده‌اند خوب ميدانند كه در آن حدود راههاى مناسبى مانند اروپا وجود ندارد و بايد با زحمت طى طريق نمود . جاده‌ها تمام خراب هستند و كمتر در آنها رفت‌وآمد مىشود . خلاصه آقاى « وكانو » پياده راه مىپيمود و پيوسته در رنج و زحمت بود ، اتفاقا روزى در بين راه بارابه‌اى برخورد و راننده او را دعوت كرد كه در ارابه بنشيند « وكانو » دعوت او را پذيرفت و در ارابه جايگرفت و چون بىاندازه خسته بود در ارابه دراز كشيد و بخواب عميقى فرورفت . معلوم نشد كه راننده بچه مقصود بفكر نابود كردن او افتاد و در حينيكه او در خواب بود با چماق ضرباتى بسر او زد و چون ديد كه از زبان افتاد و بيهوش شد او را بيرحمانه از ارابه به زمين انداخت و رفت . تصادفا عابر نيك‌فطرتى رسيد و او را در حالى كه نيمه‌جانى داشت بلند كرد و سرش را بر زانوى خود گذارد و با وسايلى كه همراه داشت او را به هوش آورد و پس از آنكه جانى گرفت پولى هم به او داد كه بتواند خود را ببادكوبه برساند . « وكانو » با توجهات اين مرد نوع‌دوست توانست از بادكوبه و بحر خزر عبور كند و بعشق‌آباد برسد . خوشبختانه در اين شهر با يك نفر مهندس فرانسوى كه در ساختمان راه‌آهن قفقاز كار ميكرد آشنا شد و مدت شش ماه در منزل او بسر برد و مشغول نقاشى شد و تابلو هاى خوبى از ميزبان مهربان خود و اعضاى خانوادهء او كشيد ، پس از شش ماه رفيق هنرمند من به خيال افتاد كه به مسافرت خود ادامه دهد و از اين ناحيه قدمى فراتر نهد ، بنابراين از ميزبان مهربان و خانوادهء او سپاسگزارى كرد و به راه افتاد . مهندس مهربان او را تا ايستگاه راه‌آهن مشايعت كرد و چون مىدانست كه پول كافى همراه ندارد يك اسكناس يكصد مناتى هم كه در روسيه بنام قوس‌وقزح معروف است به او داد و او را در قطار راه‌آهن نشانيد