عبد الحي بن الضحاك بن محمود الجرديزي ( گرديزى )

75

تاريخ گرديزى ( زين الأخبار ) ( فارسى )

خويش [ 28 ] بينداخت [ 1 ] و لگدى در سر [ 2 ] بزد ، و اندر ساعت جان بداد و خلق ازو برست . بهرام بن يزدجرد چون يزدجرد هلاك شد ، مردمان چنين گفتند كه آن اسب فرشته بود ، كه ايزد تعالى او را [ 3 ] بفرستاد تا يزدجرد را بكشت ، و خلق را از وى برهانيد . و گفتند از نسل او پادشاه نخواهيم . پس مردى را بجستند از نسل اردشير بابكان ، نام [ 4 ] او خسرو ، پادشاهى به دو دادند ، چون بهرام گور اين خبر بشنيد ، با نعمان ابن المنذر بگفت نعمان چهار هزار از عرب برگزيد و بيامد بر گوشهء مداين بنشست و گفت : اگر اين كار بتدبير كردند ، از كدخدايان ايران يكى منم . و اين پادشاه باتفاق من بايد نشاند ، و پسر يزدجرد با من است ، و او [ 5 ] سزاوارتر است به پادشاهى از بيگانه . ايرانيان جواب دادند : كه او پسر يزدجرد الاثيم است ، و همچنين پدر است ما او را نپسنديم . پس بهرام اندرين باره بسيار مناظره كرد ، و اندران مناظره همه را لازم كرد : كه او مستحق پادشاهى است . و بسيار سخن رفت . تا اتفاق بر آن نهادند كه تاج مملكت بيارند و بر تختى بنهند ، و دو شير گرسنه را بر دو گوشهء تخت بدارند . هر كس كه اين [ 6 ] تاج بدارد ، و بر تخت بنشيند ، پادشاهى را شايان گردد . بهرام بيامد ، شيران قصد او كردند . نخستين شير را گوش بگرفت و بر پشت او بنشست . دو ديگر [ 7 ] شير را گوش‌ها بگرفت ، و سرهاى هر دو شير برهم هميزد ، تا دندانهاءشان بيفتاد ، و مقهور

--> [ ( 1 - ) ] ب : نينداخت ؟ [ ( 2 - ) ] ب : دو سه بزد . [ ( 3 - ) ] ب : او بكشت . [ ( 4 - ) ] ب : نام ندارد . [ ( 5 - ) ] هر دو نسخه : و او را . [ ( 6 - ) ] ب : آن . [ ( 7 - ) ] قرائت ن : و ديگر .