عبد الحي بن الضحاك بن محمود الجرديزي ( گرديزى )

371

تاريخ گرديزى ( زين الأخبار ) ( فارسى )

بگيرد و بدست ما بسپارد . و اين امير عادل به كار ديگر مشغول گشت . جاسوس ابو على را آگاهى داد . ابو على بد دل گشت ( و ) رغبت صلح كرد ، پس از آنكه اجابت نكرده بود ، چشم داشت كه مگر كسى بيايد به صلح ، و هيچكس نيامد . و چون بامداد شد ، خذلان اندر لشكر ابو على پديد آمد ، هيچ شك نكرد كه هزيمت شوند . غلامان و رايات از هر ( 209 ) سوى پديد آمد ، و پيلان مست بسيار و سوار و پياده چندان كه زمين پديد نبود ، و ابو على بر بالا ايستاده بود نگاه كرد ، دارا زينهار ستد [ 1 ] . او را آن سخن جاسوس درست آمد ، ترس او بيشتر شد . پس بانگ طبل و بوق و دهل و دبدبه [ 2 ] و گاو دم [ 3 ] و صنج [ 4 ] و آينه فيلان [ 5 ] و كرناى و سپيده مهره نجاست [ 6 ] ، و نعرهء مردان و بانگ اسبان چنان كه جهان تاريكى گرفت و باد نجاست ، و خاك و خنگ اندر وى . ابو على برفت با گروهى از غلامان ، و هر چه بود آنجا بگذاشت . و اين حرب اندر سنه اربع و ثمانين و ثلثمائه بود . و پس امير خراسان و لشكر سبكتگين اندر آمدند ، و اندر لشكرگاه ابو على افتادند ، و از همه خواسته‌ها غنيمت كردند ، و ابو على و سپاه او برفتند ، و بشب اندر نيشاپور در آمدند . و امير رضى نوح مر امير سبكتگين را « ناصر الدين و الدوله » نام كرد . پس او [ 7 ]

--> [ ( 1 - ) ] ب : شد . [ ( 2 - ) ] دبدبه : نقاره ( برهان ) در تاريخ بيهقى بوقى و دبدبه زن يك جا آمده ( ص 258 ) . [ ( 3 - ) ] گاودم : بضمهء دال كرناست ( برهان ) . [ ( 4 - ) ] صنج : معرب سنج دو طبق رويين كه بر يك ديگر زنند ( المنجد ) . [ ( 5 - ) ] طبل بزرگى كه بالاى پيل مىنواختند ، يا جرس و زنگ كه بر پيل مىآويختند آينهء فيلان ناميده مىشد . درين كتاب گويد : « و بر پشت فيلان تهالى و آينهء پيلان بزدند » ( ص 187 ) و بيهقى گويد : « بر درگاه كوس فرو كوفتند و برقها و آينهء پيلان بجنبانيدند » . ( ص 371 ) نظامى گفت : ز آيينهء پيل و زنگ شتر * صدف را شبه رست بر جاى در . ( حواشى برهان 1 ر 75 ) . [ ( 6 - ) ] هر دو : بخواست ؟ [ ( 7 - ) ] اصل : بس او . ب : پس او . احتمال دارد كه در اين جا پس بضمهء اول بمعنى پسر باشد . و بمعنى بعدهم توان خواند .