سلطان هاشم ميرزا ( پسر شاه سليمان ثانى )
95
زبور آل داود ( فارسى )
رفت ، آن جناب مكتوبى به شاهرخ ميرزا نوشت كه احوال ابراهيم شاه به اين نحو شد . اسباب پادشاهى تعلق به شما دارد و به هر كس بگوييد بدهم . و به صحابت مسرعى روانه نمود . بعد از وقوع اين مراتب ، ما بقى سرداران افغان و اوزبك پاى ثباتشان تزلزل يافته به سمت قندهار فرار نمودند و ابراهيم شاه را تسليم سليم خان قوتلوى افشار كه وكيل مطلق او بود و مكان او در قراقان قزوين مىبود نمودند . سليم خان مذكور او را به قلعهء خود برده به فرمان شاهرخ ميرزا مكحول و در بين راه مقتول نمود . بعد از فرار افاغنه و اوزبكيه ، رسولان از هر جانب سرداران و حكام قزلباشيه از عراق و فارس و آذربايجان از اتراك و الوار ، هر كس قريب بود خود و هر كس بعيد بود عريضهء عبوديت مشحون به اين مضمون فرستادند كه اهل ايران مدتهاست كه آرزومند چنين روزى بودند كه حق به من له الحق قرار گرفته اين امر جليل القدر سلطنت و دارائى ملك ايران كه موروثى بندگان اقدس اعلى مىباشد به قبضهء تصرف درآرند . بعد از سالها ، دورهء فلكى به كام ما بيچارگان بى سر و سامان گرديده اميد چنان است كه ترحّم به احوال صوفيان خود نموده متوجه تربيت و پرورش ما گشته در ظل لواى آسمان ساى خود داشته مصون از آفات دارند . تا حال از راه لا علاجى متابعت ندرقلى و اقرباى او مىنموديم و او هرگز از اهل ايران مطمئن نگرديد و دائم متوسل به اوزبك و افغان مىبود . به اين سبب تمام ملك ايران به باد فنا رفت . الحال غير از شما كسى را وارث سلطنت نمىدانيم و اولاد نادر را اطاعت نمىكنيم و نخواهيم كرد . از قم به اصفهان تشريف بياوريد و بر تخت سلطنت جلوس فرماييد كه ما بندهها نمك پروردهء اين اوجاقيم . در صفاى عقايد ما بندهها اوجاق سلسلهء عليهء صفويه و نواب فردوس مكان عليين آشيان شاه اسماعيل و شاه طهماسب بهادر خان - نورّ اللّه مرقدهما - را موروثى تصور نموده به جان و دل در جانفشانى و خدمت مىكوشيم و شاهرخ ميرزا را قابل سلطنت و جهان گشايى نمىدانيم و نيست . چه در عقل خفّت و در زبان لكنت و در صغر سن و نوادهء نادر شاه است . در خلال اين احوال ، شاهرخ ميرزا به صحابت برزو بيك مينباشى غلامان مراسلهاى در كمال عجز و انكسار با قرآن مجيد فرستاد كه من طفل يتيم و به سبب قرابت در سلك