عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )

654

زبدة التواريخ ( فارسى )

گفته هريك بر ايشان مىخواند ، چون خبط و تخليط « 1 » ايشان به تحقيق پيوست ، در سادس عشرين ربيع الاول مذكور مقيد گشتند و وزارت خواجه غياث الدين گوئيا سيلى بود كه زود منقطع شد و روزگار او را چنان بيفشرد كه خون از ناخنش بيرون آورد . مستوفى قضا به قلم فنا رقم انتها بر جريده بقاى او كشيد . بار ديگر سيد فخر الدين باسر ( 1 ) عمل رفته بر آن جماعت كه در حق او سخن گفته بودند ، قادر شد و به مطالبات عنيف و تكليفات لايطاق و فنون تعذيبات آن سيصد تومان بر كار نشاند و از بهر خود بدنامى دنيا و و بال آخرت پيدا كرد و بدين بسنده نكرد و در استهلاك ايشان كوشيد و بر سفك دماء « 2 » و استيصال آن طايفه اقدام نمود . [ شعر ] روزى كه دست يا بى بر اهل روزگار * در عاقبت نظر كن و كوتاه‌دار دست دست ستم دراز مكن اينقدر بدان * كايزد در اجابت مظلوم در نبست حكماء سفك دماء مذموم داشتند و البته ساعى آن كوتاه عمر بود [ شعر ] به بازوان توانا و قوت سر و دست * خطاست پنجه مسكين ناتوان بشكست چو دست ، دست تو باشد دراز چندان كن * كه دست ، دست تو باشد اگر بگردد دست فى الجمله چون در آن كرت با او در آن قضايا خطابى نرفت دليرتر شد ، مرتبه او از حضيض خمول به اوج قبول ترقى نمود ، كار او عظمتى تمام گرفت ، دم‌به‌دم استيلا و استعلاى او زيادت مىشد ، يوما فيوما تمكن و تسلطش تضاعف مىپذيرفت . مغبوط همگنان و محسود جهانيان آمد . پايه و منصبى يافت كه طالبان مناصب و

--> ( 1 ) . ل : به سر . ( 1 ) تخليط : آميختن بعض كار را با بعض و فساد افكندن در آن ( منتهى الارب ) افساد ( دهخدا ) . ( 2 ) دماء : ج دم ، خونها ( غياث اللغات ) .