عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )

947

زبدة التواريخ ( فارسى )

اميرزاده محمّد سلطان بهادر ملاقات كردند و به ديدار يكديگر شادمانى نمودند و از آنجا با يكديگر به قراباغ رسيده به شرف دست‌بوس پدر بزرگوار مستسعد شدند . الحقّ [ 219 - آ ] چشم جهان و جهانيان به جمال مباركش روشن شد و عرصهء دين و دولت به وجود شريفش مثال گلشن گشت و چون اين حسن اجتماع و يمن التقا ميسّر گشت بساط عيش و نشاط بگستردند و در آيينهء مطالب چهرهء مقاصد ديدند و چندروز متّصل به عيش و عشرت گذرانيدند و زبان حال گوش جان را مضمون اين دو بيت شنوانيدند و خوانانيدند « [ 1 ] » : زمانى ز شعل فلك بگذريم * به مرجان پرورده جان پروريم به‌رسم فريدون و آيين كى * ستانيم داد دل از رود و مى در اين ايّام كه اميرزاده محمّد سلطان به اردوى همايون رسيد اميرزاده اسكندر بن اميرزاده عمر شيخ بهادر را گرفته مقيّد ساخته بود « [ 2 ] » چنانچه پيشتر ذكر آن گذشت ، او نيز به اردوى اعلى رسيد « [ 3 ] » و حضرت صاحب قرانى فرمود تا بند از او برداشتند و او را تربيت و نگاه داشت فرموده معزّز و موقّر با ساير شاهزادگان به ملازمت حضرت صاحب قرانى مشغول گشت . بعد از مجلس « [ 4 ] » عشرت نشاط شكار فرمود و چندروزى در آن صحارى و برارى شكارى بىشمار و آهوى بسيار انداختند و آن عرصه‌هاى فسيح را از وحوش و طيور پرداختند . در اثناى شكار حضرت صاحب قرانى به نهرى خراب رسيد كه از آثار سلاطين نامدار و ملوك با اقتدار بوده امّا دست روزگار اساس آن باير « [ 5 ] » گردانيده و حوادث ليل و نهار اطراف و جوانب آن درهم ريخته نظر خسروانه بر آن موضع افكند و فرمود كه فوايد اقتدار ملوك نامدار و منافع استظهار پادشاهان عدل‌شعار اشاعت خيرات و افاضت مبرّات است . و چنانچه ما امروز در آثار پادشاهان پيشين نظاره مىكنيم هر آينه بايد كه از ما نيز يادگارى بماند كه بر مرور روزگار نام ما بدان تازه ماند و مثوبات آن بىاندازه بود . آنگاه امر فرمود تا آن نهر را حفر « [ 6 ] » كردند . نهرى كه پادشاهان صاحب اقتدار به مدّتها از عهدهء اتمام آن بيرون نيايند چه دهانهء آن از آب ارس از موضعى كه به كوشك جنكش معروف است بريده‌اند و طول آن تا قريب ده فرسنگ بلكه بيشتر كشيده و اكنون بر مثال درياچه شده در قريب يك ماه به اتمام رسانيد و پايان

--> ( [ 1 ] ) - ت : « و خوانانيدند » ندارد . ( [ 2 ] ) - ت : ندارد . ( [ 3 ] ) - ت : رسانيدند . ( [ 4 ] ) - م : مجالس . ( [ 5 ] ) - ت : نابود . ( [ 6 ] ) - ت : جسر .