عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )
942
زبدة التواريخ ( فارسى )
به استقبال رايات همايون آمده ديده به غبار ذرور مواكب مبارك منوّر گردانيدند « [ 1 ] » و علما كه اشراف الناس و دين و ملّت را اساساند در مجالس متعدّد به مباحث علمى و مسايل شرعى پايهء سرير اعلى را به ذروهء سماء « [ 2 ] » رسانيدند به عواطف و انعام و نوازش و اكرام مخصوص شدند و از آنجا رايات همايون بهجانب اوجان نهضت فرمود و چند روز به وجود مبارك كوشك غازان ، غيرت « [ 3 ] » غرف جنان ورشك روضهء رضوان گشت و چون ايلدرم بايزيد بهوقت آنكه حضرت صاحب قرانى در ممالك شام بود لشكرى به ارزنجان كشيده بود و با طهرتن جنگ كرده چنانچه در مقدّمهء فتح بغداد ذكر آن حكايت « [ 4 ] » گذشت و در اين ايّام نيز خبر چنان بود كه باز قصد آن طرف دارد فرمان همايون به نفاذ انجاميد كه امير مضراب « [ 5 ] » بهادر به طرف قلعهء النجق « [ 6 ] » رود « [ 7 ] » و امرايى كه پيشتر به محاصرهء آنجا « [ 8 ] » مشغول بودند اميرزاده پير محمّد و اميرزاده سلطان حسين و امير جهانشاه به اتّفاق متوجّه بلاد ارزن الروم گردند . چون ايشان بدان صوب روانه شدند باز خبر رسيد كه ايلدرم بايزيد كرّت ديگر « [ 9 ] » متوجّه آن طرف گشته است . چون اين خبر به مسامع عليّه رسانيدند حكم فرمود كه حضرت سلطنت شعارى شاهرخى - خلّد اللّه تعالى ملكه و سلطانه - و امير سليمانشاه بهادر و امير شاه ملك با تومانات خود متوجّه آن طرف شوند . برموجب فرمان بدان صوب روانه شدند چون موكب شاهرخى از اونيك گذشته به موضع نوبن رسيدند شيخ على خواهرزادهء طهرتن از پيش آمده خبر آورد كه قيصر روم از جسارت عاقبت خسارت رسيده و طهرتن را شفيع ساخته نسبت با حضرت صاحب قرانى در مقام انقياد و اذعان است و بعد از اين به ارسال رسل و رسايل و هرگونه وسايل در استرضاى آن حضرت خواهد كوشيد و عهد كرده كه چون قضيّهء مصالحت طهرتن مقرّر شود و حرم و كسان او را به نوا برده باز دهد جناب شاهرخى شيخ على را به درگاه عالمپناه فرستاده صورت حال عرضه داشت و هم در آن محلّ توقّف نموده « [ 10 ] » و حضرت صاحب قرانى روى رايت اقبال با يمن سعد و اسعد فال از راه سعيدآباد متوجّه دار الملك تبريز شد . عرصهء آن ملك از قدوم خدايگانى قدمبهقدم فراز مبانى افلاك نهاد و به غور « [ 11 ] » حال رعايا و ضعفا رسيده انصاف از ظالمان ستده داد مظلومان داده
--> ( [ 1 ] ) - ت : گرداندند . ( [ 2 ] ) - ت : قبة سماء . ( [ 3 ] ) - ت : عزّت . ( [ 4 ] ) - ت : ندارد . ( [ 5 ] ) - ت : نصر بن . ( [ 6 ] ) - ت : اونيك . ( [ 7 ] ) - ت : روند . ( [ 8 ] ) - ت : آن قلعه . ( [ 9 ] ) - ت : « كرّت ديگر » ندارد . ( [ 10 ] ) - م و ل : از « چون موكب . . . » تا اينجا ندارد ، ت : در حاشيه . ( [ 11 ] ) - ت : غون .