عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )

939

زبدة التواريخ ( فارسى )

را به او مقرّر گردانيد و اميرزاده اسكندر به‌جانب مغولستان تعيين فرمود كه « [ 1 ] » دراندكان بنشيند « [ 2 ] » و چند امير ديگر هم در آن طرف تعيين فرمود مثل خدايداد حسينى و امير شمس الدّين عبّاس و غيرهم و اميرزاده اسكندر و امراى ديگر را نيز فرمود كه هر كار كند به مشورت و استصواب اميرزاده محمّد سلطان كند و اميرزاده اسكندر بعد از آنكه خبر وفات خضر خواجه اغلان شنيد لشكرى ساخته گردانيده به‌طرف مغولستان رفت و كارهاى بهادرانه كرد امّا به نسبت مزاج اميرزاده محمّد سلطان موافق نبود . پيش آن امرا فرستاد كه شما متابعت فرمان اميرزاده اسكندر مكنيد و چون اميرزاده اسكندر آن كارها كرده بود توقع تربيت و نوازش داشت و هنوز مىخواست كه كرّت ديگر بدان طرف لشكر كشد . در كاشغر تغار بر لشكريان قسمت كرد و امرا گفتند حكم اميرزاده محمّد سلطان است كه تغاراين مواضع به لشكريان ندهند و ديگر امرا به سخن اميرزاده اسكندر سوار نشدند و جر رسانيدند كه لشكريان هريك به يورت و « [ 3 ] » خود بازگردند . اميرزاده اسكندر از اين سخن در غضب شد و نوكران خود را در عتاب كشيد كه كسى بىفرمان من چگونه به خانه رود . ايشان گفتند : قضيّه از آن گذشته است كه ما ضبط آن توانيم كرد . اميرزاده اسكندر متوجّه سمرقند شد . چون نزديك رسيد در منزل آق كوتل « [ 4 ] » دوسه نوكر بيكيسى « [ 5 ] » سلطان برسيدند و گفتند از آمدن شما به سمرقند اميرزاده محمّد سلطان را خوش نيامده و قرار داده‌اند كه اين معنى را بر سر ملا به‌موجب توره بپرسند . اميرزاده اسكندر گفت كه من بدان « [ 6 ] » مىآمدم كه به اخلاص هرچه واقع شده با او عرضه دارم هرگاه كه او در بند اذلال و اهانت من باشد مصراع « [ 7 ] » همان دانم كه اين ره خود نرفتم و فى الحال از همان منزل به‌جانب اندكان بازگشت و در زمان مراجعت نوكر خويش بيانتمور « [ 8 ] » را به عذرخواهى پيش اميرزاده محمّد سلطان فرستاد . جمعى كه با اميرزاده اسكندر قصدى داشتند منصوبه‌ئى انگيختند و بيانتمور را در راه بگرفتند و گفتند او گريخته به‌جانب مغول مىرفت و گردن بسته به سمرقند پيش اميرزاده محمّد سلطان

--> ( [ 1 ] ) - م و ت : « تعيين فرمود كه » ندارد . ( [ 2 ] ) - ت : بروند . ( [ 3 ] ) - ت : « يورت و » ندارد . ( [ 4 ] ) - ت : آق كوتلر . ( [ 5 ] ) - م و ل : بيكسى . ( [ 6 ] ) - ت : به آن . ( [ 7 ] ) - م و ل : شعر . ( [ 8 ] ) - م و ل : نياتيمور .