عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )

909

زبدة التواريخ ( فارسى )

بازيچه‌هاى چرخ لعبت باز نديده باشد و هر كار كه به رفق و مجاملت به انجام توان رسانيد « [ 1 ] » به جنگ و خصومت گراييدن از راه عقل دور باشد و به « [ 2 ] » گمانى باطل نفس و مال و فرزندان را به تلف دادن از خرد دور است و صلح كردن به سلامت نزديك‌تر . باز طايفه‌ئى كه از عاقبت نمىانديشيدند گفتند اين سخن « [ 3 ] » هيچ است در مثل چنين قضايا دستگير جز مردانگى و پايمرد [ ى ] جز ثبات قدم نتواند بود و عاقل اگر در اين « [ 4 ] » وقت كه « [ 5 ] » حدوث و نوايب عجز و سرگشتگى پيش گيرد در هلاك خود سعى نموده باشد و پيش خلق و خدا معذور نباشد ، دل مترسانيد و جنگ را آماده شويد . « [ 6 ] » جماعتى از عجم كه مدّتى در ميان ايشان به نيك معاشى مشهور بودند گفتند « [ 7 ] » چون رايهاى ايشان مختلف « [ 8 ] » است شايد كه سخن ما « [ 9 ] » بىغرض شنوند . ايشان را آگاه كردند و گفتند ما از حال ايشان با خبريم و يقين مىدانيم كه حال به چه خواهد رسيد در خصومت تعجيل نكنيد و اين كار از خرد مدانيد . سخن ايشان به غرض شنودند و زبان طعن دراز كردند و گفتند اينها جاسوسان ايشانند به حيلت آمده‌اند و مىخواهند كه اين مملكت را روزى مغول گردانند . عقل بر اين تدبير مىخنديد و روزگار بر حال ايشان مىگريست و چون نصيحت نيكخواهان مفيد نيامد قرار بر آن دادند كه از شهر بيرون نروند و پناه به ديوار و بارو و حصار آوردند و به زخم تير و ناوك جواب خصم گويند و الحقّ اگر بر اين فكر ثبات نمودندى قضيّه دراز شدى « [ 10 ] » و لشكر به تنگ آمدى . حضرت صاحب قرانى را از اين حال خبر شد رأى روشن و عقل دوربين را وزير و مشير ساخته دست در دامن نصرت ايزدى زده در توجّه تعجيل نفرمود و مقدار يك روزه راه را به يك هفته پيش آمد . شعر « [ 11 ] » همىرفت باهوش و راى و درنگ * كه تيزى پشيمانى آرد به چنگ هر روز يك فرسخ يا كمتر كوچ مىفرمود و چون فرود مىآمدند اشارت مىشد تا حوالى لشكر خندق ساخته گاو سپر و تورها پيش مىكشيدند تا خصمان پنداشتند كه مگر

--> ( [ 1 ] ) - م : رسيد . ( [ 2 ] ) - ت : با . ( [ 3 ] ) - ت : سخنها . ( [ 4 ] ) - ت : « در اين » ندارد . ( [ 5 ] ) - ت : ندارد . ( [ 6 ] ) - ت : باشيد . ( [ 7 ] ) - ت : ندارد . ( [ 8 ] ) - ل : ندارد . ( [ 9 ] ) - ت : ايشان . ( [ 10 ] ) - ت : « قضيه دراز شدى » ندارد . ( [ 11 ] ) - ت : بيت .