عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )

554

زبدة التواريخ ( فارسى )

امير خسرو قوشچى گفت اين قضيّه از پيش امير عبّاس مىگشايد ، بعد از آن امير ولى امير عبّاس را طلب فرمود . عبّاس آقا پيش امير ولى آمد و بر آن قرار دادند كه مملكت رى به امير ولى مسلّم دارند تا او بازگردد ، عادل آقا هرچند بر اين راضى نبود ، فامّا مجموع امرا صلاح در آن ديدند . امير ولى رى را به شاه منصور داد و خود به مازندران مراجعت نمود چون بهار شد هواى رى گرم گشت و شاه منصور را هواى همدان موافق آمده بود و مىخواست كه فسحتى در ولايت خود پيدا كند و بعد از آنكه شاه منصور به رى رفته بود [ 118 - آ ] عادل آقا « [ 1 ] » همدان را به پسرخال خود تورسن « [ 2 ] » « 1 » نام داده بود و او مردى بهادر بود و غلبه‌ئى از مردم قورچى و كسيك « [ 3 ] » « 2 » ملازم او بودند . شاه منصور فكر كرد كه تورسن با اندك مردمى در همدان خواهد بود ، از رى ايلغار كرده بر سر او [ خواهم ] تاخت و او غافل است . چون آنجا رسيد ميان ايشان جنگى عظيم واقع شد . تورسن منهزم به سلطانيّه آمد و عادل آقا « [ 4 ] » با غلبه‌ئى « [ 5 ] » در سلطانيّه بود . فى الحال سوار گشته متوجّه همدان شد شاه منصور « [ 6 ] » را قوّت مقاومت او نبود متوجّه استراباد گشته پيش امير ولى رفت . بعد از آنكه پيش امير ولى رسيد امير ولى عزيمت خراسان كرد به‌جهت آنكه خواجه على مؤيّد را كه درويشان از خراسان رانده بودند و امير اسكندر و درويش ركن الدّين ولايت سبزوار و كوبان « 3 » به تصرّف خود گرفته چنان كه پيشتر « [ 7 ] » ذكر آن گشت و السّلام . « [ 8 ] » در اين سال هفصد و هشتاد و يك ملك غياث الدّين از هرات لشكرى به نيشابور كشيد و جمعى درويشان كه تبع امير اسكندر و درويش ركن الدّين بودند در نيشابور به ممانعت و قتال پيش آمدند و جنگهاى سخت كردند . آخر الامر منهزم گشته نيشابور بازگذاشته و گريخته به سبزوار رفتند و امير ولى لشكرى به سبزوار كشيد و شاه منصور و خواجه على مؤيّد همراه « [ 9 ] » او

--> ( [ 1 ] ) - ت : در حاشيه . ( [ 2 ] ) - ت : بورس . ( [ 3 ] ) - ت : از لشكريان . ( [ 4 ] ) - م و ل : به بندگى . ( [ 5 ] ) - م و ل : « با غلبه‌ئى » ندارد . ( [ 6 ] ) - م و ل : ندارد . ( [ 7 ] ) - م و ل : ندارد . ( [ 8 ] ) - م و ل : ندارد . ( [ 9 ] ) - ت : مصاحب . ( 1 ) ذيل جامع التواريخ : « تورسون » ، ص 264 . ( 2 ) كسيك همان كشيك است . ( 3 ) كوبان از قرى مرو همان جوبان است . معجم البلدان ، ج / 2 ، ص 205 ، ج / 4 ، ص 552 .