معين الدين محمد زمچى اسفزارى

56

روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )

دل بر جلا و سرگردانى نهادند . شيخ سعدى « 1 » : به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار * كه برّ و بحر فراخست و آدمى بسيار از اين درخت چو بلبل بدان درخت نشين * بدام دل چه فروماندهء چو بو تيمار زمين لگد خورد از گاو خر به علت آن * كه ساكن است نه مانند آسمان دوّار پس باتفاق يكديگر خاطر « 2 » بر خلاف آن ظالم قرار دادند و دل « 3 » از وطن برداشتند و منازل و مرابع و مواضع و مزارع كه از دل ايشان ويران‌تر و از خاطر ايشان پريشان‌تر بود بر جاى گذاشت . و به حكم شعر « 4 » : اذا ضاقت بكم ارض فسيحوا * فارض اللّه واسعة فسيح همچو احرار سوى دولت پوى * همچو بدبخت سوى زادوبوم مجوى بيشتر خدم و حشم و اكثر طوايف امم از مملكت او در اطراف و اكناف عالم متفرق شده قرب پنج هزار خانوار از صحرانشينان قندهار بحدود « 5 » كابل افتادند چون در آن موضع مشرب مسرت ايشان صفاى نيافت و عسرت عشرت از پيرامن احوال « 6 » ايشان روى نتافت بولايت « غور » آمدند . چون در نجد و غور عوراء از لباس عافيت

--> ( 1 ) - مك : شيخ سعدى . س : نظم . مج : ندارد . ( 2 ) - مج : يكديگر خاطر بر . مك : يكديگر دل‌بر . ( 3 ) - مج : قرار دادند و دل از . مك : قرار داده و دل از . ( 4 ) - مج : و به حكم . مك : شعر . س : نظم . ( 5 ) - مج : قندهار بحدود كابل . مك : قندهار بسرحد كابل . ( 6 ) - مج : پيرامن احوال ايشان . مك : پيرامن ايشان .