معين الدين محمد زمچى اسفزارى
417
روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )
شمس الدين بود بسبب رنجش خاطرى كه ازو داشت بقتل آورد . ] و در سنهء خمس و ستين و ستمايه ملك شمس الدين به خدمت پادشاه ابقا خان بعراق رفت و چند روز در اردوى او بود ، « 1 » [ چون خواست كه رخصت مراجعت خواهد ، خبر بابقا خان رسيد كه شاهزاده بركه خان با لشكر فراوان كه كثرة آن از حد و شمار و عقد حساب بيرون است ، مستعد جنگ و جدال بدربند باكو آمده ، ابقا خان بىتوقف ] رايات اقبال برافراخته ، با سپاهى كه چون ابر سياه برقوار تيغ زدى ، و ژالهسان پيكان باريدى شعر « 2 » : جمله گردنكشان كرد افكن * جمله نيزهوران تيغگذار بادهشان خون خصم روز شراب * صيدشان شير شرزهگاه شكار رمحشان وقت طعن خونافشان * تيغشان روز حرب آتشبار « 3 » دربند هيچ نايستاد ، و از دياربكر بجانب دربند شتافت ، و فرمود كه ملك شمس الدين امروز بمدد « 4 » و نصرت ما كمر جاندارى و جانسپارى بر ميان بسته ، شيوهء مردى و مردانگى بظهور آورد ، « 5 » تا چون رايات فتح آيات ما مظفر و منصور . و اعادى دولت « 6 » ما منكوب و مقهور گردد ، او را بعنايتها « 7 » و رعايتها كه هيچ ديده نديده و هيچگوش نشنيده باشد مخصوص فرموده « 8 » بازگردانيم ، پس از آلات حرب
--> ( 1 ) - عبارت : [ چون خواست كه رخصت مراجعت . . . باكو آمده ابقا خان بىتوقف ] از زيادات مج است . ( 2 ) - مج : شعر . مك : ندارد . ( 3 ) - مج : دربند هيچ نايستاد . مك : اين عبارت را ندارد . ( 4 ) - مج : بمدد و نصرت ما كمر . مك : بمدد ما كمر . ( 5 ) - مج : آورد چون . مك : آورد تا چون . ( 6 ) - مج : دولت ما منكوب . مك : دولت منكوب . ( 7 ) - مج : بعنايتها و رعايتها كه هيچ . مك : بعنايتها كه هيچ . ( 8 ) - مج : فرمود . مك : فرموده .