معين الدين محمد زمچى اسفزارى

413

روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )

را از ايشان ميل كشيدند ، و بعضى را مثله كردند ، و جمعى را چوب زدند ، بعد از آن حصار « 1 » كبر را هم از آن ديار گرفته شعيب افغان را بكشت ، و قلعهء دوكى را نيز گرفت « 2 » مسندان افغان را بقتل آورد ، و حصار ساچى را نيز بحرب گشاده ويران ساخت ، و اكثر مردم آن را بقتل رسانيد . پس در سنهء ست و خمسين و ستمايه ملك شمس الدين بهرات آمد و بلغه و توبار نبيره‌هاى چنگيز خان را كه در بادغيس لشگرگاه داشتند بديد ، و ايشانرا ملك نوازش داده بدلخوشى تمام بهرات فرستادند . در خلال اين احوال جمعى از فوشنجيان پيش شاهزاده باتو از ملك شمس الدين شكايت بسيار كردند ، كه حكم يرليغ نمىشنود و ايلچيان و ملازمان شاهزاده‌ها را تمكين نميكند ، شاهزاده باتو از سر غضب كراى بيك را پيش بلغه كه برادرزادهء او بود فرستاد كه ملك شمس الدين را بگيرد ، بلغه در مازندران بود ، حظاى پتكچى را به كبوقانويين فرستاد ، كه ملك شمس الدين را گرفته با گماشتگان هشيار بدين جانب فرستد ، كه شاهزاده باتو در احضار او مبالغهء بسيار نموده ، و پيش از رسيدن اين ايلچيان ملك شمس الدين جهت ضبط نيمروز متوجه سجستان شده بود ، در راه با ملك على مسعود كه حاكم سجستان بود ملاقات كرد ، و گفت كه ما بولايت تو ميرويم ، تو كجا ميروى ؟ گفت اكنون كه بدينجا رسيده‌ام اگر پيش كبوقانويين نروم از من برنجد و من پيش او خجل كردم ، اگر اجازت باشد او را بينم ، و يك ماه ديگر را به خدمت ملك رسم ، ملك شمس الدين او را اجازت داد ، ملك على سه كس از ملازمان خود بازگردانيده مكتوب نوشت به اولاد و اتباع خود كه ملك شمس الدين در كوشك خاصه فرود آورند ، و در خدمتگارى و خاطرجوئى ملازمان او به هيچ وجه تقصير ننمايند ، پس ملك شمس الدين را وداع كرده روان شد ، روز ديگر ملك شمس الدين امير شمس الدين اسفزارى را از عقب او بزبان‌گيرى فرستاد ، كه ملك على پيش امرا چه خواهد گفت ، امير شمس الدين باردوى كبوقا رسيد ملك على نيز حاضرآمد و حظاى پتكچى كه بلغه او را جهت گرفتن ملك شمس الدين فرستاده بكبوقا رسانيد ، كبوقا گفت ملك شمس الدين بسجستان رفته چون بازآيد او را گرفته پيش شاهزاده فرستيم حظاى گفت و ما على الرسول

--> ( 1 ) - مقدسى و ديگر جغرافىنويسان نام اين شهر را « كبرتون » نوشته‌اند . احسن التقاسيم - ص 479 . ( 2 ) - پا : « مسندان » ؟ .