معين الدين محمد زمچى اسفزارى
295
روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )
جرجان و طبرستان رفت به جهت آنكه شنيده بود كه قابوس پادشاه حكيم است و حكيمانرا دوست ميدارد ، چون شيخ به سرحد جرجان رسيد ديد كه ميتى را دفن ميكنند بسر قبر حاضر شد چون ميت را در لحد نهادند شيخ گفت نمرده است مردم را بسيار « 1 » حيرت آمد « 2 » گفتند اين چه سخن است كه ميگوئى ؟ گفت : او را در موضعى خالى به من سپاريد بعد از چند روز « 3 » او را زنده « 4 » و تن درست بشما باز رسانم « 5 » مردم چنان كردند « 6 » چون بموضع خالى بردند شيخ او را فصد فرمود « 7 » و چون قدرى خون برداشت نفس از آن « 8 » شخص برآمد « 9 » شيخ رگ او را بگرفت و بعد از ساعتى قدرى « 10 » ديگر خون برداشت « 11 » [ آنشخص چشم بگشاد بعد از ساعت ديگر مقدارى ديگر خون برداشت آن شخص ] بنشست و از احوال خود استفسار نمود « 12 » او را اعلام دادند پس بمعالجهء او قيام نمود تا به تمام صحت يافت « 13 » [ اولياى آنشخص او را خدمتهاى بسيار كردند و ] آوازه در ميان مردم افتاد كه حكيمى آمده كه مرده را زنده مىكند قابوس
--> ( 1 ) - مج : مردم را حيرت . مك : مردم را بسيار حيرت . ( 2 ) - مج : حيرت آمد گفتند اين چه سخن است كه ميگوئى ؟ گفت . مك : حيرت آمد گفت . ( 3 ) - مج : چند روزه او را زنده . مك : چند روز زنده . ( 4 ) - مج : زنده و تن درست بشما . مك : زنده بشما . ( 5 ) - مج : رسانم مردم چنان . مك : رسانم چنان . ( 6 ) - مج : كردند چون بموضع خالى بردند شيخ . مك : كردند شيخ . ( 7 ) - مج : فرمود چون . مك : فرمود و چون . ( 8 ) - مج : آن شخص برآمد . مك : آن برآمد . ( 9 ) - مج : برآمد رگ . مك : برآمد شيخ رگ . ( 10 ) - مج : قدرى ديگر خون . مك : قدرى خون . ( 11 ) - عبارت : [ آنشخص چشم بگشاد بعد از ساعت ديگر مقدارى ديگر خون برداشت آن شخص ] از زيادات مج مىباشد . ( 12 ) - مج : نمود او را اعلام دادند پس . مك : نمود پس . ( 13 ) - عبارت : [ اولياى آنشخص او را خدمتهاى بسيار كردند و ] از زيادات مج مىباشد .