معين الدين محمد زمچى اسفزارى
233
روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )
ما توقف نميكنيم گفتم سهل باشد اگر شحنه مضايقت كند دور ديگر ، بدهم پس چون شحنه بازآمد دور ديگر خواست او را به خانه آوردم چون طعام خوردند كس بخمخانه فرستادم تا خمر آورد چهل خم داشتم همه را تهى داشت مرا عجب آمد از حريفان پنهان داشتم و از جاى ديگر خمر آوردم و بتعجيل درازگوش در پيش كردم و بسوى باغ كه خمر داشتم روان شدم درازگوش را بار كردم در رفتن كاهلى ميكرد من ويرا سخت مىآزردم كه زودتر بحريفان ملحق شوم ناگاه آواز صعب بگوشم رسيد كه احمد اين حيوانرا چه ميرنجانى ما او را فرمان نميدهيم كه برود از شحنه عذر ميخواهى و قبول نميكند چرا از ما عذر نخواهى تا قبول كنم سر به سجده نهادم و گفتم الهى توبه كردم كه بعد ازين خمر نخورم اين مركب را فرمان ده تا برود كه پيش آن قوم خجل نگردم فى الحال مركب روان شد چون خمر پيش حريفان بردم قدحى پيش من آوردند گفتم من توبه كردهام گفتند احمد بر ما ميخندى ؟ يا بر خود ؟ الحاح بسيار كردند ناگاه آوازى شنيدم كه احمد بستان و بچش و همه را بچشان قدح بستدم و بچشيدم عسل شده بود بامر حق تعالى همه را بچشانيدم در حال توبه كردند و هريك بسوئى رفتند من والهوار روى بكوهى نهادم و بعبادت و رياضت مشغول شدم