ناصر الدين شاه قاجار

87

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

بىمزه‌اى از دست آخوندها خورديم و براى ورود آنها مهيا شديم ، دسته اول كه به حضور رسيدند دسته حاجى ميرزا جواد آقاى مجتهد كه اسامى همراهانش از اين قرار است : حاجى ميرزا اسمعيل امام جمعه و غيره ، دسته دوم حاجى ميرزا يوسف آقا و غيره ، اين حاجى ميرزا يوسف آقا سيد و حقيقتا بسيار خوب آدميست ، امير نظام دخترى دارد به سن چهارده ساله ، به پسر حاجى ميرزا يوسف آقا با جهاز ، پول و همه چيز داده است ، شيخ الاسلام با جمعى يكدسته ، دسته چهارم كه همه شيخى بودند ميرزا تقى حجة الاسلام پسر مرحوم ميرزا محمد ماماقانى با جمعى . اينكه اين آخوندها يك دفعه نيامدند و چهار دسته شدند جهتش اينست كه همه باهم بداند . امروز دو نفر پسرهاى اسكندر خان سلدوز كه توأم « 64 » متولد شدند و خيلى شبيه به يكديگر بودند به حضور رسيدند ، نيزه‌اى در دست داشتند ، بازى مىكردند ، خوب پسرهائى بودند . شب اينجا خيلى خيلى سرد بود شكوفه اينجا تازه باز مىشود ، شكوفه آلبالو و به سيب و گلابى در باغات باسمج زياد ديده شد . روز يكشنبه 4 رمضان مبارك : امروز بايد به تبريز برويم ، روز واويلاست ، صبح از خواب برخاستيم ، هوا خيلى سرد بود يعنى به شدتى كه آدم از سرما مىمرد ، حاجى حيدر را اندرون خواستم ريش زد ، آنوقت هوا ابر بود و استعداد كاملى براى باريدن داشت ، خلقم تنگ شد كه امروز مردم فوج سوار آنهائى كه از شهر بيرون آمدند همه تر مىشوند اما همين كه مىخواستم سوار شوم ابرها تمام و آفتاب شد ، ليكن باد سردى مىآمد ، هرطور بود بيرون آمديم ، دم سراپرده وليعهد ، امين السلطان ، امير نظام و صاحب‌منصب زياد ، مستقبلينى كه از شهر آمده بودند هنگامه غريبى بود آدم نمىتوانست از خجالت سرش را بالا كند ، به كالسكه نشستيم ، وليعهد و امير نظام و امين السلطان سواره مىآمدند ، به حاجى حسام الدوله نشان صورت مرحمت كرديم ، راه امروز همه‌اش [ 54 ] تا تبريز سرازير مىرود ، كوه‌هاى دست راست رنگ‌به‌رنگ سرخ و سياه و غيره است ، طرف دست چپ كوه‌هاى كوچك كوچك خاكى بىبوته بدتركيب مهمومى دارد ، وقتى آدم نگاه به اين كوه‌ها مىكند ، كم مانده دل آدم بتركد ، مزارع كوچك كوچك بد و بدتركيبى با درختهاى كم و كوچكى هم در همان دامنه ديده مىشود ، از قرارى كه مىگفتند هواى اينجا با هواى شهر پانزده

--> ( 64 ) . اصل : طوعم