ناصر الدين شاه قاجار
79
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )
نباريده بود كه ما زود سوار اسب شده رانديم ، قدرى كه رانديم آسمان صدا كرد و باران شديد مثل سيل بنا كرد به باريدن ، زود سوار كالسكه شديم ، باران بهطورى مىزد كه اسب نمىتوانست راه برود ، يك ربع ساعت باريد بعد ايستاد اما از همين يك ربع زمين بطورى گل شد كه كالسكه خيلى به صعوبت مىرفت ، بعد رسيديم به يك درهاى ، يك قراولخانهء معتبر خوبى هم ساخته بودند ، باغ داشت ، خيلى محكم بود اسمش اوزومچى يك دهى است دست راست كه به همان اسم ، اسم قراولخانه را گذاشتهاند . سيلان و قراجهقيا هم از دهات نزديك به جعده است و بقرآباد . خلاصه رانديم به يك گردنهء كوچكى رسيديم ، من سوار اسب شدم ، گفتم ديگر سوار كالسكه نمىشوم ، از گردنه بالا آمدم ، ديدم زير گردنه توى دره منزل پيدا شد ، درهء وسيعى است ، يك رودخانهء كمى از ميان دره مىآيد ، به قدر سه چهار سنگ بيشتر آب ندارد ، از دست راست مىرود به دست چپ بالاى گردنه ، ديدم شش ساعت به غروب مانده است ، بى خود از حالا برويم منزل چه كنيم ، سوارهاى [ 47 ] زيادى را مرخص كرديم رفتند منزل و خودمان رانديم ، وليعهد و مجد الدوله ، قهوهچىباشى ، ابو الحسن خان ، جوجه ، اديب ، اكبرى و غيره بودند ، از بالاى تپه رانديم سرازير رودخانه را گرفته رانديم ، اردوى وليعهد را هم توى درختها نزديك ده زدهاند ، از اردوى وليعهد هم گذشتيم ، قدرى كه رانديم رسيديم به ده قراچمن ، خانههاى ده را طرفين رودخانه دامنهء تپه ساختهاند ، ده خيلى بزرگى است ، اما خانههاى كثيف دارد ، توى ده درخت هيچ نيست اما پائينتر از ده باغات كمى دارد ، قدرى از ده پائينتر يك رودخانهء بزرگى از طرف دست راست از توى يك درهاى مىآيد ، داخل اين رودخانه مىشود و بالاخره مىرود به رودخانهء ميانج ملحق مىشود ، آب زيادى داشت . با اسب زديم به آب ، رفتيم آنطرف دو تا جوركهء بزرگ خيلى قشنگ پريد ، تفنگ را گرفتم يك تير روى هوا انداختم نخورد ، جوركهها خيلى دور شدند ، خواستم يك لولهء ديگر را بيندازم از بس دور بود مجد الدوله ، ابو الحسن خان اينها مىگفتند نيندازيد كه تير ديگر را انداختم ، خورد به جوركهء نرو از روى آسمان سرازير شد ، وليعهد و همهء سوارها مات شدند ، همه تعجب كردند كه چطور به اين دورى زدم ، بسيار بسيار خوب زدم ، افتاد توى رودخانه ، شاطرباشى و اكبرى رفتند خودشان را تر كردند ، گرفتند ، آوردند ، در حقيقت خودم هم تعجب كردم كه چطور راه به اين دورى تفنگ خورد و افتاد پرهاى جوركه را چيده گذاشتيم لاى پاكت تاريخ و يادگارش را هم نوشتيم سپرديم به امين اقدس ، بعد رانديم ،