ناصر الدين شاه قاجار

61

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

كوچه‌هاى كثيف و خرابه رفتيم تا رسيديم توى گنبد ، همه سادات و علما و مردم هم بودند ، گنبد خيلى خرابه و كثيف شده است به قولر آقاسى حاكم خمسه گفتم تعمير كلى بكند ، هرجا كاشى لازم دارد كاشى كند و بيرون و توى گنبد را مثل روز اول بسازد ، انشااللّه تا برگشتن ما از فرنگ بايد تمام بشود ، در حقيقت بناى به اين خوبى و محكمى در دنيا پيدا نمىشود ، خيلى بنا است حيفم آمد خراب بشود حكم شد حاكم خمسه بسازد بعد بيرون آمديم ، سوار كالسكه شده رانديم ، از عمارت هم گذشتيم ، از بيرون جزئى تعمير كرده‌اند تا فردا برويم توش را ببينيم چطور است ، اردو را قدرى بالاتر از عمارت توى چمن زده‌اند ، وارد سراپرده شديم ، امين السلطان آمد ، ضياء الدوله حاكم لرستان و بروجرد را ديدم اينجا پيدا شده است ، سرتاپاى ضياء الدوله همه روى هم رفته به . . . طلابهاى مدرسه مروى ميماند ، بىكم و زياد ، قدرى صحبت كرديم ، او رفت ، عزيز السلطان آمد ، يك ترقه و يك يلبه زده بود ، هوا بطورى سرد بود كه آدم مىمرد توى سراپرده منتقل كرديم شب هم قولر آقاسى آتش‌بازى حاضر كرده بود ، بعد از شام آتش‌بازى شد ، بالاتر از سلطانيه يك ده ديگر هست كه آن هم خالصه است اسمش سلطان‌آباد است ، اغلب اهل سلطان‌آباد سرايدارند ، آن را هم ديدم . روز پنجشنبه 24 [ شعبان ] : امروز بايد برويم شهر زنجان ، از سلطانيه كه سوار شديم تا زنجان درست شش فرسنگ راه بود ، ديشب هوا بطورى سرد بود كه آدم يخ مىكرد ، آتش‌بازى كه ديشب حاكم حاضر كرده بود رفتيم توى صحرا ، از بس سرد بود هيچ نفهميدم چه بود خود آتش‌بازى روى هوا يخ مىكرد . تا صبح با جوراب و سردارى خوابيدم اين‌طور سرما هرگز ديده نشده بود ، صبح زود برخاستيم ، هوا صاف و آفتاب بود ، آفتابش هم گرم بود ، هوا قدرى معتدل شده بود ، حاجى حيدر آمد ريش تراشيد ، آبى كه به ريش من مىماليد صورت و گلويم يخ مىكرد ، عزيز السلطان آمد ، گفت مىخواهم بروم ، ماچش كردم و رفت ، بعد رخت پوشيده بيرون آمديم ، امين السلطان بود ، ضياء الدوله ، ميرزا نصر إله ، همه پيشخدمتها بودند ، به ميرزا نصر إله گفتم ميرزا احوالات سرتاپاى ترا در روزنامه نوشته‌ام و خواهم چاپ زد ، يك سيد خل وضعى كه سلطانيه مىنشيند اسمش اين است ، سيد احمد و منصبش اين است پرپيجىباشى ، آمد به ما دعا خواند و به پشت ما زد . ديروز كه وارد سلطانيه شديم باز محمد حسين خان ميراخور اصطبل توپخانه صد رأس اسب خريده