ناصر الدين شاه قاجار

57

روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )

دره‌اى كه مىرفتيم يك نهر بزرگ از توى دره‌ها مىرفت و سبز و خرّم بود ، جفت گاو زيادى هم توى صحرا بود شخم مىزدند پرسيدم حالا چرا شخم مىزنيد گفتند حالا شخم مىزنيم مىگذاريم پائيز تخم مىكاريم ، خلاصه از شور گذشتيم رسيديم به ده كولوچ كه ده كوچكى است رودخانه قشنگى از جلو ده مىگذرد ، هفت هشت ده سنگ آب دارد . رسيديم به در يك خانه ، ديدم سه چهار نفر بچه ، بازى مىكنند ، اول ما را كه ديدند ترسيدند گريختند بعد من صدا كردم گفتم نترسيد ، آمدند از بچه‌ها پرسيدم اين خانه مال كيست ، گفت مال قديم خان بيك است ، قديم خان بيك غلام شاهسون قورت بيگلو است كه دسته علاء الدوله هستند . اين ده كولوچ هم مال قديم خان بيك است چند نفر از غلامهاى قورت بيگلو هم در كولوچ خانه دارند ، از آن بچه پرسيدم كه قديم خان بيك خودش كجا است ، بچه گفت قديم خان بيك خودش طهران است ، شهريار است ، برادرش سهراب خان اينجاست ، گفتم برو زود سهراب خان را بگو بيا شاه ترا مىخواهد و خودمان در خانه ايستاديم ، بچه رفت ، ديديم سهراب خان نيامد چند نفر غلام قورت بيگلو كه كولوچ خانه داشتند توى كوچه راه مىرفتند ، آنها را فرستادم عقب سهراب خان ، باز نيامد ، علاء الدوله خودش ايستاده بود داد مىزد ، كدخدا ، ريش‌سفيد رفتند نيامد ما هم حالا ايستاديم معطليم ، آخر نيامد ، منهم سر اسب را برگردانديم و رانديم بعد علاء الدوله آمد گفت سهراب خان قزوين از من مرخصى گرفت پيش آمد اينجا ، يك زن تازه هم گرفته است ، وقتى ما رسيديم پشت خانه‌اش سهراب خان . . . . . . . . . . . . . . . . بعد آمده بود بيرون خيلى هم دويده بوده است ما رفته بوديم به ما نرسيد . خلاصه رانديم خيلى از ده بالاتر كنار نهرى كه سه سنگ آب داشت آفتاب‌گردان زدند ، افتاديم به چاى عصرانه همه‌جا زمين نرم و سبز بود ، اينجا كه آفتاب‌گردان زديم چيدم زياد داشت ، باشى و برادر آقا دائى خيلى چيدند ، شب كباب كرديم خورديم ، توى اين در [ ه ] هاى اين [ جا ] خيلى دهات خوب هست بعضى كه نزديك بود از اين قرار است : اول خليفه على مال پسر لطف اللّه ميرزا پسر داراست كه خودش هم اينجا نيست خراسان است ، بعد كبود چشمه است و مرچ است و اردووين است و باغ‌دره . خلاصه چاى عصرانه خورديم دو ساعت و نيم به غروب مانده سوار شده رانديم براى منزل من خودم يك راهى را گرفتم ، جلو افتادم و رانديم ، ديگر هرچه آدم نگاه مىكند زمين چمن است و گل است و چشمه است و آب است ، گله گوسفند زياد مىچريدند خيلى باصفا بود ، كم‌كم هوا خيلى سرد شد ، رانديم رسيديم به يك تپه سبز