ناصر الدين شاه قاجار
25
روزنامه خاطرات ناصر الدين شاه ( در سفر سوم فرنگستان ) ( فارسى )
انداخته بودند . حاجى حسينعليخان هم بود فوارهها خيلى مىپريد اما باد نمىگذارد ، تمام خيابان را تر كرده بود ، آب فوارهها توى جزيره مجسمه بقدرى ريخته بود كه آدم نمىتوانست آنجا راه برود ، فوارهها هم سر آدم ميريخت . بعد از گردش آمديم توى عمارت نشستيم ، عزيز السلطان از شهر رسيد سوار اسب بود ، اسب زيادى دواند آقا عبد اللّه ، آقا مردك ، شاپور ، حاجى لله و آدمهايش هم بودند . متصل اسب مىدواند در اين بين سر حرم هم پيدا شد ، تمام حرم آمدهاند متفرقه هم خيلى با حرم آمدهاند ، همينطور چادر بسر تا دم جزيره رفته مراجعت كرده قدرى زنها درب در نشسته بعد زود رفتند باغ نايب السلطنه . آنها كه رفتند من هم از عقب آنها سوار شده رفتم ، باد هم در كمال شدت مىآيد ، وارد باغ آقا شديم ، نايب السلطنه ، وزير نظام ، سايرين درب در بودند ، كالسكه زيادى هم به قدر چهل دانه توى خيابان بود ، عزيز السلطان بود ، پسر آقا بود ، داخل شديم اينجا هم باد در [ 6 ] نهايت شدت مىآيد ، اول رفتم توى حوضخانه قدرى نشسته غليانى كشيديم ، بعد رفتيم طالار پهلوى « 16 » آنها ، آنجا هم پنجرههايش را كار نگذارده بودند ، باد سختى مىآمد نمىشد ايستاد قدرى گردش كرديم زنها هم گردش كردند آمديم توى اطاق راه پله طالار كه باد نمىآمد قدرى نشسته چاى و عصرانه خورديم ، والده نايب السلطنه ، فخر الدوله فروغ الدوله و غيره خيلى بودند جمعيت متفرقه خيلى بود اينجا معصومهايست خوانندهء معروف كه زن حاجى عليخان اعتماد السلطنه بود پير هم شده است ، دايره داشت و مىخواند يك همدندانى هم داشت كه هيچ او را نديده بودم ، او هم مىخواند ، پرسيدم كى است گفت من خواننده بگم خانم خاله شاه بودم ، باد خيلى اذيت كرد و اوقات همه را تلخ كرد . يكساعت و نيم به غروب مانده سوار شده آمديم عمارت شهر . شب را بيرون شام خورديم ، امين الملك با حالت مسهل خورده آمد با امين خلوت قدرى كاغذ بود خوانديم و جواب داديم . سه چهار روز بعد از باغ نايب السلطنه يك روز عصر هم با حرم رفتيم پارك ظل السلطان ، به اينطور رفتيم ، صبح ما رفتيم عشرتآباد نهار آنجا خورديم پيشخدمتها بودند مخبر الدوله بود ، قدرى با مخبر الدوله صحبت كرديم او رفت . بعد توى باغ گردش كرديم ، اول شكوفه آلوبالو ، ارغوان زرد و قرمز است ، چهار پنج به غروب مانده سوار شديم . رفتيم پارك . همهء حرم آمده بودند . عزيز السلطان هم بود سوار اسب بود ، توى باغ با آقا عبد اللّه ، آقا بشارت اسبدوانى مىكردند ، امروز هم باد سرد بد تند سختى مثل همان روزى
--> ( 16 ) . اصل : پهلوانها