قهرمان ميرزا عين السلطنه
7628
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
صلحنامه و وصيتنامهء پدرم فرمود مصالحهنامه و وصيتنامه را مىدهم بخوان ( تا آنروز من وصيتنامه را نديده بودم و صلحنامه را خوانده بودم . ) روز ديگر جعبه را شهربانو خانم والدهء نوشيروان ميرزا آورد . بعد به او گفت برو بيرون و جعبه را با دست مبارك خود باز كرد . هردو را جلوى من گذاشت من خواندم . ديدم وكيل و وصى آقاى عماد السلطنه را تعيين كرده بعد هيچ ذكرى از ثلث خود سواى آنچه خرج حج ، صوم و صلوة ، روضهخوانى شبهاى احياى رمضان و اطعام مساكين [ بشود ] ، ننموده است . به علاوه از باغات تجريش سهم عمده را براى آقاى عماد السلطنه و نوشيروان ميرزا معين فرموده . من طاقت نياورده عرض كردم شما مرا به كلى و افخم الدوله را تا درجهاى مغبون كردهايد . فرمود عيب ندارد ، اصل كار املاك است كه فرق گذاشته نشده ( حالش خوب نبود ليكن تا دم واپسين مشاعرش برجا بود ) . گفتم در ثلث هم شما عمدا يا سهوا اشتباه نمودهايد . در صلحنامه مىنويسيد ارباعا ليكن چون وصى آقاى عماد السلطنه است از هر ملكى و قطعه زمينى نصف او مىبرد نصف ما سه نفر . خدا رحمتش كند گفت چطور ؟ من اين را نفهميدم . عرض كردم اجازه مىدهيد توضيح بدهم . فرمود البته . عرض كردم مثلا باغ يوسفيه دو دانگ آن ثلث شما مىشود . باقى مىماند چهاردانگ . تقسيم به چهار نفر ، نفرى يك دانگ سهم عماد السلطنه چه مىشود سه دانگ . با كمال متانت فرمودند من چنين تصميمى نگرفته بودم . ثلث من پس از آنچه براى خودم نوشتهام بايد بين شما تقسيم شود . عرض كردم پس لازم است شما مجددا شرحى مرقوم داريد . فرمودند خواهم نوشت . نه من اين قصد را نداشتم و هيچ هم ملتفت آن نشدم ( خوب مختصر نوشتم ) . من به شهربانو خانم و افخم الدوله محرمانه مطلب را حالى كردم . آن بود شيخ احمد را خواست و شفاهى به او فرمود . بعد هم به خط خود نوشت كه من به اولاد ذكورم صلح كردهام و ثلث را هم مثل ساير مايملك بايد ارباعا تقسيم كنند . مرحوم شاهزاده فرمايشى هم در باب آقاى عماد السلطنه به من فرمود كه من براى حفظ نزاكت به ذكر آن نمىپردازم . . . « 1 » آقاى عماد السلطنه يك چيزى از آمدن شيخ احمد نمىدانم به توسط كى و ارائهء صلحنامه به من مطلع شد . ترسيد مبادا تغييرات كلى در آن داده شده باشد ، چون مناسبات خود را با آن مرحوم حسنه نمىدانست . بعدها معلوم شد به وسيلهء تلفن به عزيز الملوك خانم همشيره گفته بود كه آخوند مىآورند ، آخوند مىبرند ، نوشته مىنويسند . او به حاجى واليه تلفن كرده و به خانهء من فرستاده بود . يك روز حاجيه واليه
--> ( 1 ) - نقطهچين در اصل است .