قهرمان ميرزا عين السلطنه
7250
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
( مخفى نباشد كه غالب را افخم الدوله محض شوخى با امير نصرت اصرار داشت ) . اما شب قاب پلو كه وارد شد افخم الدوله بناى تغير را به جواد گذاشت . او هم فصل به فصل قسم مىخورد امير نصرت گفته و جوابش را به عهده گرفته ، من گناه ندارم . اما امير نصرت هيچ نگفت و شروع به خوردن كرد . بعد صحبتها بين دائى و همشيرهزاده شد كه من از خنده غش كردم . بازگشت به طهران سهشنبه 27 - صبح حركت كرديم هوا خنكتر از روز آمدن بود . ناهار كه همان نان و نيمرو باشد در قهوهخانهء زمانآباد خورديم . من هشت ماه بود سوار نشده بودم . رفتن و آمدن به شهر خسته و كوفته شدم . يك ساعت و نيم به غروب مانده وارد منزل شدم . بچهها روبوسى كرده رسومات عيد را از هفت سين و غيره گفتند كاملا به عمل آورديم . من هيچ عيدى بدين بىپولى نبودم . باز خدا را شكر كه به آنها خوش گذشته بود . بازگشت شعاع الدين ميرزا چهارشنبه 29 - صبح خدمت حضرت اقدس و الا رسيدم . مردانه پذيرائى نكرده بودند ، فقط خانمها آن هم نه به طريق اجماع شرفياب شده بودند . دو سال است حضرت و الا عيدى را متروك داشتند . پارسال جمهورى بود امسال ناخوشى . شعاع الدين ميرزا شب عيد از عتبات وارد شد . آنجا رفتيم ريش بلندى گذاشته بود . وارد خانه كه مىشود خانم ، كلفت ، بچه و بزرگ فرياد استغاثه بلند مىكنند . هرچه مىگويد من هستم كسى باور نمىكند . فورا مىرود دكان سلمانى اصلاح كرده مراجعت به خانه مىكند پذيرفته مىشود . چهار ماه سفرش طول كشيد . شرفيابى خدمت وليعهد عصر با حاج افخم الدوله حضور والاحضرت مشرف شديم . جلوى اطاق برليان در چمنزارى با نصرت السلطنه و عضد السلطان نشسته مشغول چاى بودند . ما ادب كرده همانجا ايستاديم . صدا زد عمواقليها بفرمائيد ، بفرمائيد . ما نزديك شديم . فرمودند شما پسرعموهاى غيرتمند عزيز من هستيد . چشم من به ديدار شما روشن مىشود . آنوقتى كه همه از ترس مخفى بودند شما امتحانات خوبى داديد . نصرت السلطنه عرض كرد درد و بلاى اين پسر عموها بخورد به جان آن پسرعموها . من عرض كردم آنها كه دسته گل تقديم مىكردند . هر سه خنديدند . بعد فرمودند برويد اطاق چاى صرف كنيد تا احضار