قهرمان ميرزا عين السلطنه
7246
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
[ سال ] 1304 ش نوروز 1343 شنبه قبل از آفتاب برخاستيم نماز كرديم . 18 دقيقه و 25 ثانيه از آفتاب گذشته تحويل شمس به برج حمل واقع گرديد . حاجى آقا دعاهاى مفصلى قرائت كرد . بعد شربت و شيرينى به ما داد . قدرى گذشت رعايا آمدند . امير نصرت براى كباب بره دندان تيز كرده بود . من گفتم غالب دهات الموت بره كه مىآورند مجددا مىبرند نزد مادرش . اينجا آن رسم نباشد . امير نصرت گفت خدا نكند . دعا استجابت نشد . هرچه آوردند بردند و از برههاى الموت هم كوچكتر بود . گفتند اينجا ديرتر داخل « 1 » مىكنند ، براى آن كه فصل رفتن لار مادرش شير بدهد . مهمانى گوهرى درهء بالاگوهرى دعوت كرده بود . امير نصرت از شهر بيرون نيامده مگر براى آبادى شكم . نزد خود تهچين پلو ، كباب ، تخممرغ همهچيز مژده مىداد . بدوا كه براى مزه « زاكوسكه » گوهرى فرمان كباب بره داد امير نصرت وجدى كرد و نگاه دوستانه به من . اما خير فقط همان دو سيخ كباب بود . ناهار مركب بود از « پيازاو » و ( اشكنه ) و آبگوشت بسيار بسيار رقيق و چند دانه نان . امير نصرت نگاه حسرتآميزى به سفره كرد و چنان چشمزهره به افخم الدوله [ رفت ] كه اگر رودروايسى نبود با چنگ و دندان گوهرى را پاره پاره مىكرد . تا عصر به خود مىپيچيد ، لام تا كام حرف نزد . به مجرد آنكه از در باغ گوهرى براى رفتن بيرون شديم مثل انار از هم تركيد . پدرسوخته روز عيد مهمانى از دو نفر شاهزاده نموده و « پيازاو » مىدهد . هر فعله ، هر نكره ، روز عيد ناهار خوبى تهيه مىكند . اين . . . مهمان هم داشت ، مهمان هم دعوت كرده بود و اين ناهار را داد . دائى جان ، دائى جان ديديد سه دانه نان گذاشته بود . آنوقت از نزد شما يك تكه نزد من مىگذاشت ، از نزد من پيش آن يكى ، اى . . . گوهرى و مهمانى او . رفتيم امامزاده جعفر . قريهء بزرگ آبادى است . از شهر ورامين بهتر است . دكاكين
--> ( 1 ) - مراد از داخل مىكنند اين است كه ديرتر داخل گله مىكنند . ( مسعود سالور )