قهرمان ميرزا عين السلطنه

7187

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

صحبت گفت به حق خدا اگر مىدانستم مرا اينجا مىآورند كه همهء شما زنانه و مردانه هستيد هرگز حاضر نمىشدم ، ولو صد تومان پول بدهند . ندانسته گرفتار شدم خصوصا با حضور تازه گل باجى . خانم مجلله در اين بين خانم مجللهء ديگرى با يك كلفت وارد شد . اين هم روى خود را سخت گرفته سمت ديگر من روى صندلى نشست و به عادت زنها سرش را توى سر كلفت برد . بناى پچ و پچ را گذاشت . امير امجد جلو آمده هرچه به خانم اصرار كرد چادر را بردارد خانم اطاعت نكرد . بالاخره گفت تا سردار ناصر نيايد چادر را برنمىدارم . من كم‌كم با خانم بناى صحبت را گذاشتم . گفت از اقوام سردار ناصر كه اينجا هستند مرا مىشناسند و من روى خود را باز نمىكنم ، راحت نيستم . من گفتم خانم اينجا كه همه مرد هستند . گفت من از مرد پروا ندارم ، اما توى آن اطاق زن هست . اسم و رسم خانم را از خودش جويا شدم گفت اسمم قمر خانم است . « 1 » آدرس مرا هم بخواهيد كلفتم مىدهد . كلفت خانم فورا مداد و كاغذى از من گرفته و نوشت خيابان ارامنه دست راست كوچهء دوم انتهاى كوچه سر پيچ دست چپ درب اول خانهء قمر خانم آوازه‌خوان . پسره محمد نام را صدا كنيد . سردار ناصر آمد ، خانم درگوشى زياد با او كرد . بعد چادر را برداشت . مشغول رقص و آواز شد ، بسيار خوب مىخواند . سفيد و جوان و زيبا بود . موى سر را به ترتيب اروپائيها بسته بود . بعد باز كرد و رقصيد . موى طلائى قشنگى داشت . از معروفه‌هاى شهر است ، منتهى ما دور از اين اعمال هستيم و نمىشناسيم . فخر الملك و اسلحه‌دارباشى فخر الملك هميشه تقليد ناصر الدين شاه را درمىآورد . ماها كه ملتفت هستيم خيلى خنده مىكنيم . امشب در اين هواى گرم سردارى شال بربر پوشيده بود . عصا در دست داشت و هروقت حرف مىزد عصا را بالا و پائين حركت مىداد . طورى بلند حرف مىزد كه تا كوچه صدايش مىرفت . لامپ پايه‌بلندى وسط اطاق بود فرياد كرد يكى به ياد يكى به ياد . يكى از پسرها آمد . با عصا نشان داد لامپ را بردارد . معتضد السلطنه گفت براى چه . گفت سالار [ اعتضاد ] را ببينم . معتضد السلطنه بدون خجالت گفت اين سالار ديدن ندارد ( اسلحه‌دارباشى مجدر [ ست ] و بسيار صورت و قيافه كثيفى دارد . )

--> ( 1 ) - گويا قمر الملوك وزيرى بعدها است . ( م . سالور )