قهرمان ميرزا عين السلطنه
7152
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
شد . بالاخره قاتل مطهر و مقدس و مستخلص مىشود . پسر ضياء السلطان كه همه او را مىشناسند بدون اطمينان ، عشقى يا كسى را نمىكشد . اگر يك قفقازى يا يك نفر گمنامى بود يحتمل ، اما آدمشناس ممكن نيست . تشييع عشقى جمعه صبح جمعيتى فوق تصور از هر طبقه در مسجد سپهسالار ناصرى حاضر شده بعد جنازه را حركت دادند . جنازه در عمارى سبزى بود كه به دوش حمل مىكردند . پارچهء عمارى سبز بود . مقدارى گل به آن زده بودند . پيراهن و جليقهء خونين عشقى را هم جلوى عمارى نصب نموده بودند . چند دسته سينه زن بود و اين نوحه را مىسرودند « كشتهء راه وطن ، زادهء سبط رسول » . هر صد قدم به صد قدم چهارپايه گذاشته شخصى بالا مىرفت نوحه مىخواند . بعد نفرين به قتله و محرك و مسبب آن مىنمود . جنازه را از خيابان شاهآباد ، لالهزار ، ميدان توپخانه ، ناصريه همهجا ، از توى بازار تا دروازهء حضرت عبد العظيم به اين طمطراق و تجليل حمل [ كردند ] . از آنجا در كالسكهء نعشكش گذاشته اين بابويه بردند . به قدر صد درشكه و اتومبيل تا آنجا مشايعت كرد . زنها بىنهايت گريه مىكردند ، خصوصا اول بازار كه همشيرهء عشقى جلو جنازه شروع به ضجه و گريه و سخن كرد . كوچك و بزرگ گريه افتادند . من دو سه زن در ناصريه ديدم كه غش كرده بودند ، در حالىكه ابدا منسوب به عشقى نبودند . عشقى فقط يك خواهر و يك برادر در طهران دارد . متأهل هم نبود . زنها به سردار سپه خيلى ناسزا مىگفتند . بعد هم جسته جسته مردها شروع كردند كه شايد روح او از اين قضيه خبر نداشته است . ده بيست هزار نفر جمعيت شده بود « 1 » . اين رباعى را همان شب فرخى مدير « طوفان » گفته است . ديو مهيب خودسرى چون ز غضب گرفته دُم * امنيت از محيط ما رخت ببست و گشت گُم حربهء وحشت و ترور كُشت چو ميرزاده را * سال شهادتش بخوان عشقى قرن بيستم
--> ( 1 ) - در مسجد جامع سه روز ختم گذاشتند و چند روز روضه خواندند . ( يادداشت از مؤلف )