قهرمان ميرزا عين السلطنه

7146

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

كرديم . از هر دهانى كه شنيديد سلطنت قاجاريه ظالم است بدانيد كه گوينده كيست و چه دردى دارد . ممكن است آقاى ضياء الواعظين هم صاحب عزا و صاحب درد باشد ، خدا عالم است به قلوب و زواياى آن . اميدواريم اين قسم هم نباشد ، صرف جهل و نادانى باشد . و الا در اين عصر نورانى و علم مىشود با اين حقه‌بازيها يك مملكتى را بلع كرد كه يك نفر در صد سال قبل به يك نفر ظلم كرده است . ما امروز تنقيد كنيم ، فحش بدهيم . اينها مسخره است . حرف حسابى غير اينهاست . ما در مقابل مظالم امروز چرا ساكت هستيم . چشم باز و گوش باز و اين عمى * حيرتم از چشم‌بندى خدا ( پايان مقالهء سياست اسلامى ) دو روز بعد بدون خجالت قسم را خورد با همان عبارات كه در قانون اساسى ذكر است . فكلى و زن سياه « تازه‌گل » حكايت كرد در داروخانهء شرقى روى نيمكت نشسته منتظر گرفتن دوا بودم . دو نفر فكلى به غير ميرزا محمد خان صاحب دواخانه بودند . در باز شد يك فكلى خيلى خيلى شيكى كه سرتاپا سفيد پوشيده بود و چطر سفيدى هم در دست داشت وارد شد . با آن‌كه دو نيمكت ديگر خالى بود راست آمد رديف من نشست . گفتم آقا دو تا نيمكت خالى بود چرا پهلوى من نشستى . گفت مرده‌شور ايران را ببرد ، هزار سال ديگر زنهاى آن آدم نمىشوند . گفتم پاشو آن سمت بنشين . گفت زنهاى ايران چقدر بدند . من فورى دو تا دستم را از زير چادر بيرون آورده مقابل چشمش نگاه داشته گفتم ببين من سياه هستم ، اينجا هم فرنگستان نيست . براى خودت گفتم كه با اين شيكى پهلوى زن سياهى ننشسته باشى . بنا كرد اخم و تخم كردن . باز من گفتم اگر از اين در يك آژانى نگاه كند نمىداند شما پهلوى زن سياهى نشسته‌ايد ، شما و مرا جلب مىكند . بناى بد گفتن را گذاشت . آن دو نفر فكلى تصديق مرا كرده بنا كردند مشاجره نمودن . ميرزا محمد خان به من گفت تو را به خدا دفع شر بكن . برخاستم و رفتم و آنها مشغول مشاجره بودند . سگ روى مبل از اين بامزه‌تر حكايتى است كه عصر معتضد السلطنه در خانهء عميد الدوله گفت : باغ سپهسالار زرگنده رفتم . در ايوان يكى از عمارات ، امير اسعد و جمعى نشسته بودند . من هم نشستم تا خبر كنند . قدرى گذشت امير اسعد گفت برويم توى اطاق من با شما حرفى