قهرمان ميرزا عين السلطنه

7141

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

تكه كردند . بسيار عالى . اتفاقا شب عز الممالك خانهء سالار [ اعتضاد ] نيامد ! صبح سه‌شنبه - برخاستيم پس از شستشو و پوشيدن لباس من اطاق دائى رفتم . از همه بامزه‌تر و آنچه ما را بيشتر از همه اغلب روزها مىخنداند هيكل و طرز لباس و حرف زدن دائى جان است . سر دائى قدرى بزرگ است ، گردنش كوتاه ، بواسطهء كبر سن قدرى خميده شده ، مثل آن‌كه قوز داشته باشد . قدش كوتاه بود ، بواسطهء خميدگى كوتاه‌تر از آنچه هست به‌نظر مىآيد . موى سر را از ته ماشين مىكند . ريش را زود زود مىتراشد ، سبيل تنك سفيدى دارد ، فكل و كراوات معمول ندارد . بند شلوار بند [ و ] جوراب نمىاندازد . پيراهن سفيد ساده مىپوشد خيلى كوتاه . شلوار بواسطهء نداشتن بند يا كمربند پائين مىافتد پيراهن بالا مىرود و هروقت سردارى را بيرون بياورد كه جليقه نپوشيده باشد شكم حضرت و الا مرئى است . ديروز در ايوان و چادر ناهارخورى ، سردارى را بيرون آورده كلاه را برداشته دستها را پشت كمر به هم ملصق كرده پيراهن بالا و شكم پيدا بود . راه مىرفت و صحبت مىكرد و هيچ‌كس نمىتوانست از خنده خوددارى كند . اشك بواسطهء خندهء زياد مثل باران از چشمهاى ما جارى بود . خصوصا در جيب شلوار خود به‌قدرى دستمال ، قوطى سيگار ، كبريد ، خرّ و پر « 1 » گذاشته بود كه سواى چروكهاى كمر و شلوار و زانوى آن‌كه بدتركيب شده بود دو گوش از دو سمت درآورده بود كه متصل حاجى واليه آن گوشها را نشان مىداد و دائى مىگفت اين‌كه خنده ندارد . پس به الاغ از هرچيزى بيشتر بايد خنديد . همان است كه دائى از ايام جوانى الى حال مىگويد « دو خواهرزاده را با زر بخر با سنگ بكش » . اگر باد به گوش او برساند چنين حقايقى نوشته‌ام پوست از سر من خواهد كند . دائى گفت من بايد خانهء سپهسالار بروم . . . مرا هم مجبورا همراه برد . . . پل روميها . معتضد السلطنه به سمت باغ سپهسالار ، من سر بالا باغ حضرت و الا . گفتم به سپهسالار بگو فلانى همراه بود گفت چون سپهسالار به من بىلطفى بسيار نموده آنجا نمىآيم . رفتم باغ تا عصر بودم . پول به‌قدر كرايهء اتومبيل نداشتم . لذا اسب كهر سوارى حضرت و الا را سوار شده از راه عباس‌آباد شهر آمديم . بيرون دروازه دولت هنگامه‌اى از جمعيت زن و مرد [ بود ] . اتفاقا ختم مرحوم ظهير الدوله را در شهر مسجد شاه و خانقاه « 2 » ( خيابان علاء الدوله ) و خانهء قوام الدوله گذاشته بودند و ما به خيال شمران از فيض حضور هر سه مجلس محروم مانديم ، رحمة اللّه عليه . چون مدتها بود اسب سوار نشده بودم پا و كمرم بسيار درد گرفت . شب به زحمت

--> ( 1 ) - معمولا خرت و پرت گفته مىشود . ( 2 ) - يعنى محل انجمن اخوت ( ا . ا . )