قهرمان ميرزا عين السلطنه

7139

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

معتضد السلطنه دزآشوب خانهء سالار بود . من براى ديدن خيليها از جمله روشنك آنجا رفتم . ديدم معتضد هم هست . قدرى صحبت كرديم . تا من عنوان كردم بايد باغ بروم دائى برخاست كلاه مرا برداشت مخفى كرد . [ گفت ] تا قول ندهى مىمانم كلاه رد نمىشود . من چون روشنك حمام بود و نديده بودم قبول كردم . كلاه رد شد و نشستيم به بناى مزخرف‌گوئى . حاجى واليه هم رفت تهيهء غذاى فوق العاده نمايد . قدرى گذشت معتضد [ السلطنه ] گفت با تقدس حاجى فخر الملك نمىشود اينجا مسكرى خورد برويم خانهء سالار ، بعد براى ناهار مراجعت مىكنيم . مراجعت از آنجا دائى گفت بايد حكايتى جعل كرد و فورى جعلياتى شد . وارد ايوان شديم فخر الملك روى صندلى راحتى سر باز لم داده بود . معتضد گفت واقعا راستگو بود ، من فالگير بدين صادقى نديده بودم . فخر الملك ، چى ، چى ، مگر نزد فالگير رفتيد ، گفت بله . بيكاريتان گرفته بود . مگر ما كار داريم . خوب چه گفت ؟ معتضد رو را به من كرد گفت واقعا اوقات مرا تلخ كرد . گفتم حقيقت‌گوئى تلخ است . دائى ، ديدى نيّت تو را چه قسم فهميد . من قاه‌قاه خنديده گفتم بلى ، بلى ، چيز عجيبى بود . فخر الملك بىطاقت شده به دائى گفت زهر مار مطلب را بگو . دائى عجب شرابى داشت . فخر الملك آه ، همان شراب بود و شراب است كه تو را بدين روز انداخته . دائى ، مگر روزگار تو بهتر از من است . فخر الملك فال را بگو . من . دختر خوبى داشت و ساقيگرى خوبى كرد . دائى زنيكه هم بد نبود . من . واقعا پسرش هم خوب بود . چون به مذاق فخر الملك اينها معاصى است . گفت به‌به خانه‌اش كجاست . دائى پاشو برويم . اى من و اين كارها . من توبه كرده‌ام . اصل مطلب را بگو . هيچ ، من نيت كردم سردار سپه شاه مىشود يا نمىشود . او گفت آنچه خيال كردى صورت وقوع پيدا مىكند و بزرگ مىشود . فخر الملك . گه خورد . شاه گربه است . معتضد السلطنه ما هم موش و مىخورد . فخر الملك ، خانم ، خانم . بيا ، بيا ، خانم ، خانم ، . . . آمد . دائيت ، برادرت خانهء فالگير يهودى رفته مست كرده آمده‌اند ، ها ، ها ، ها . حاجى واليه يك خندهء بلند رسائى كرد . خانه يهودى چرا ؟ دائى ، اتفاق چنين افتاد . حاجى فخر الملك ، نجس اندر نجس . كثيف اندر كثيف . آدم هم شراب مىخورد و آن هم مال يهودى . من ، به عوض دختر قشنگى پسر خوشگلى داشت . حاج فخر الملك ، چند ساله بودند . دائى فكرى كرده دستى به پيشانى خود زد . رو به من كرد دختر هفده هيجده بيشتر داشت ؟ گفتم نه . بلكه كمتر . پسر چهارده ساله و مثل ماه شب چهارده . فخر الملك كاش من هم بودم . دائى مسأله‌اى نيست بيائيد الان برويم . فخر الملك من مثل تو ديوانه نيستم . ناهار حاضر است . ناهار حاضر است . رفتيم سر ناهار ، باز همين صحبتها بود . فخر الملك مىگفت من ديگر ترك معاصى كردم ، حوريه باشد نگاه نمىكنم . بس است آنچه كرديم . من گفتم تو