قهرمان ميرزا عين السلطنه

7116

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

چرنديات رهنما رهنما نزد خود تهيهء نطق مفصلى ديده بود جلوى تريبون رفت تا خواست آغاز سخن كند رئيس گفت اين موضوع متوقف شد . بنا كرد چرنديات ديگرى گفتن كه باز همه وكلا خنده كردند . مجلس تا آخر به خنده گذشت . ناهار خورديم و بسيار روز خوشى بود . من آمدم اندرون چرتى زده تهيهء رفتن شمران را ديدم كه دائى بىلطف نشود . سردارى را كندم ، كت و عبا پوشيدم بيرون رفتم . باز صحبتها كرك انداخت خيلى بامزه . فقط جاى دائى خالى بود . بىپولى من و حاجى وكيل [ و ] سالار [ اعتضاد ] حركت كرديم . ميدان توپخانه اتومبيل فرد با دو نفر مسافر حاضر حركت بود . فورى نشستيم و راه افتاد . ده دقيقه جلوى خانه و دواخانهء پاپاريان كه دست راست دزآشوب ، دست چپ قبرستان و محل توقف اتومبيل و درشكهء تجريش است گفتم ايستاد . دست به جيب كرده و گفتم چهارده هزار بده اسكناس دو تومانى بگير . ديدم هيچ‌يك تكه كاغذ هم جيب من نيست . فورى منتقل شدم كه در جيب سردارى مانده و يادم رفته بردارم . يك عرق سردى در آن هواى گرم از خجلت به من دست داد . شوفر برگشته و مرا نگاه مىكرد ، از حال من فهميد صادقم و پول يادم رفته بيارم . به ياد كيف افتادم . باز كردم فقط يك قران سفيد و يك دو هزارى زرد بود . شوفر گفت پول هم التفات نكنيد نقلى نيست . يا آن‌كه هروقت شهر آمديد اول خيابان ناصريه به ادارهء حمل و نقل التفات كنيد . من خوشحال شده گفتم خدا پدرت را بيامرزد و پائين آمده يك سر دزآشوب باغ حاج فخر الملك [ رفتم ] . دائى ديدن آقاى ظهير الدوله رفته بود . خستگى گرفتم از گيلاسهاى فرنگى كه بسيار بزرگ مىشود چند دانه خوردم و عوض فخر الملك به‌به بسيار بسيار بلند رسائى گفتم . بعد مراجعت تجريش كرده سرى به باغ زدم . خيلى خراب شده است . اما هرقدر بخواهيد اين باغهاى ما صفا و هوا و آب دارد . حقيقتا در تجريش و خيلى جاهاى ديگر نظير باغهاى ما نيست . افسوس كه دست ماست و حق آن را به جاى نياورديم . طبيعت همه‌چيز را به اين اراضى داده اما تقصير كرديم . تولد قورباغه شب دزآشوب رفتم . دائى آمده بود . محمد باقر ميرزا ، پسرش و محمد مهدى ميرزا