قهرمان ميرزا عين السلطنه
6992
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
روزنامه گلشن - دشتى و صبا « گلشن » منتشر شده بود مىنويسد : « دست اجنبى » ( تازه فهميده ، گويا وجوه تحليل رفته ) . آنوقت همه را داد اسلام و قرآن مىزند . آخرش اين است : دست اجنبى مىخواهد به كمك شما مردم سردار سپه را از بين بردارد و شرحى از خدمات او گفته مداحى و ستايش مىكند . بعد اشعارى در مدح و مرثيهء شاه اولياء گفته و درج نموده است . از جمهورى هيچ ذكرى نكرده است . اينها از ترسشان هيچ در معابر عمومى يا مساجد يا بازار حركت نمىكنند ، مثل موش توى سوراخها خزيدهاند ، فقط تا ادارهء خودشان آنهم با درشكه در موقع خلوت مىروند . محققا اگر صبا يا بنان السلطان آفتابى شوند صدمه مىزنند ، بلكه خواهند كشت . يقينا بدانيد اگر آن اطاقى كه يا دكانى كه صبا به اسم اداره مىنامد يا دشتى سواى خيابان لالهزار در يكى از محلات شهر بود آتش زده بودند و پدر مديرش را درآورده بودند ، ليكن چون دور از مركزشان است ديگر آن تعصب يا جرئت يا غيرت را ندارند كه تا آنجا بروند و شايد با چهارتا پليس روبهرو شوند . حدّ و سدّ قدرت و اختيار در ايران ، حد و سدّ يك مسئلهء بزرگى و پراهميتى است . آن سوار شاهسون كه در حوالى رود ارس پنجاه تا قزاق روس را لخت و عور مىكرد ، اسلحهء او را مىگرفت ، در قزوين با نيم نفر كرد كاكاوند برابرى نمىكند . خودش هرچه دارد دودستى تسليم مىكند . آن سوار بختيارى و قشقائى كه يك قافله را مىچاپد ، در دامغان يك الاغ گر زخمى لاغر را از دست يك نفر زارع نمىتواند به عنف بگيرد و قس عليهذا . هركدام در حدود خودشان رستم دستان و سام نريمانند . پنجاه نفر الموتى شيطان بدذات از گدوك چاله كه آن سمت رفت يا از گدوك سلمبار به آنسمت ، يك نفر قزوينى و يك نفر تنكابونى همه آنها را مهار مىكند و نفس ازشان درنمىآيد . هرقدر داش مشدى چاله ميدانى متهور بىباك و پهلوان باشد در محلهء سنگلجزار و زبون است . همين قسم سنگلجى در چالهميدان . من از الموتى مىپرسيدم اينجا كجاست جواب مىداد اينجا ولايت من نيست ، در صورتى كه با محل سكناى خودش يك فرسنگ فاصله داشت . همان صفتى كه در حيوانات هست كه از حدود و ثغور خود بهاختيار تجاوز نمىكنند ، اگر بكنند ترسو و جبون خسته و ناتوانند . در ما مردم اين مملكت محسوس است .