قهرمان ميرزا عين السلطنه
6892
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مثل اردشيرجى شعاع الدين ميرزا در حجرهء ارباب فريدون به من گفت عصر خانهء عميد الدوله بيائيد كه با شما جاى خوبى مىرويم . عصر رفتم احباب بودند . عميد الدوله گفت اردشيرجى مثل خوبى براى ما زد . گفت يك پسر نابالغ عزيز و لوس پدر و مادر بود ديد در همسايگى مهمانى و قال و مقالى است ، پرسيد چه خبر است . گفتند همسايه براى پسرش عروس مىآورد . اين هم بقدرى گفت زن مىخواهم و پدر و مادر را اذيت [ كرد ] تا رفتند يك دخترى برايش گرفتند . سال ديگر شد باز خانهء همسايه آشوبى شد ، پرسيد چه خبر است . گفتند عروس پارسالى زائيده . چسبيد كه من هم بچه مىخواهم و زن من هم بايد بزايد . هرچه به او گفتند او بالغ بود و زنش را آبستن كرد پسر گوش نمىداد و بداخلاقى مىكرد . حالا حكايت ايران است . هر كارى در هر گوشهء دنيا واقع مىشود مثل آن پسره مىخواهد ، ديگر خيال نمىكند مملكت آنها و ايران تفاوتش از زمين تا آسمان است . اخلاق ، عادات ، رسوم ، ترقى صناعت ، زراعت همه همه تفاوت فاحش دارد . ظهير الاسلام دائى جان مىگفت در مدرسهء سپهسالار جلوى حجره يكى از طلاب نشسته بودم صحبت ظهير الاسلام شد . طلبه گفت ما مىدانستيم پدر او امام جمعه نيست . حالا عقب مادرش مىگرديم بدانيم كيست ؟ اين دو شعر را هم دائى گفت نوشتم : آنكه مىخواست شود شاه و رئيس جمهور * ناگهان دور فلك ساخت فزرتش قمصور هوس تاج كيانىّ و تخت جمش بود به سر * بشكستى سرپُر نخوتش از سنگ غرور حسين بنگآفرين مغرب شد با شعاع الدين ميرزا برخاستيم به عوض سرازيرى [ سر ] بالا شديم . در راه جوياى مطلب شدم . گفت خانمى را چندى قبل در مغازهاى ديدم كه با شرف الدين ميرزا صحبت مىكرد ( برادر كوچك اوست نايب اول فوج سنگين اسلحهء سواره نظام است ) . شرف گفت خوشگل است خوب هم مىخواند و قرار شد در باغچهء داماد من حسين خان سلطان « 1 » بياورد و تماشا و صحبت كنيم . باغچه كجاست نزديك يوسفيه . خيلى راه است . مراجعت چه كنم . گفت خدا بزرگ است . رسيديم خانهء حسين خان كه نزديك دروازهء شمران است . گفت احتياطا من اينجا سر بزنم . او رفت تو ، من ايستادم كنار نهر آب
--> ( 1 ) - حسين هنگآفرين .