قهرمان ميرزا عين السلطنه
6873
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
نمىدهد . سفير مىرود و به وليعهد پيغام مىكند كه قشون روس كمك و پشت شماست . خودش حركت مىكند و به نايب خود دستور مىدهد و مشغول تحريكات مىشوند . لدى الورود انزلى كشتى جنگى روس به بندر لنگر مىاندازد و اين داستان در اينجا برپا مىشود كه مىتوان گفت عامل مؤثر آن ( پول ) مال روسها بود ، باقى فرمايش علما و احساسات بر له مذهب و مملكت . باز شهرت دارد با اين خيال فرانسهها ، امريكائيها حتى سفير افغان مخالف [ اند ] و دامان مىزدند . يا للعجب انگليس سلطنتطلب و پادشاهدوست ، جمهورى ما را طالب ، روس بولشويك ، سلطنت خواه مىشود . حركت به عتبات وكلا همه روزه مجلس خصوصى و كمسيون دارند بلكه راه حلى براى قضيه پيدا كنند . هنوز كه چيزى تراوش نكرده است . مدرس آمد . آقايان روز جمعه به سمت عتبات حركت كردند با كالسكه و خيلى بطىء . در كرمانشاهان هم توقف مىكنند . البته در شهرهاى بين راه فرمايشاتشان اثرات خوب مىكند . آن جزئى خيالات هم كه به سر مردم افتاده بود از سرها بيرون مىرود . خانهء شعاع الدين ميرزا خانهء عميد الدوله رفتيم . بنا بود فردا دانگى حضرت عبد العظيم برويم . معتضد السلطنه گفت خانم پول نداد و من نمىتوانم بيايم ، شما هم نرويد . بعد روز سيزده به ميان آمد كه عيد شاه است . نمىشود هم درب خانه رفت هم بيرونها . متفقا قرار داديم خانهء شعاع الدين ميرزا كه در خيابان اميريه است برويم . گفت مهمان زنانه دارم . معتضد السلطنه گفت ما توى خيابان مىنشينيم . گفت ناهار نيست . گفتيم ناهار مىآوريم . گفت ضرر ندارد تشريف بياوريد . بعد التماس كرديم يك آش رشته بدهد . گفت آرد ندارم . افخم الدوله گفت آرد با من . گفت كشك ندارم . من گفتم آن هم با من . گفت كى لوبيا و بلغور مىدهد . يكمرتبه همه فحش دادند . گفت آب و هيزم مال من ، باقى با شما . . . روزنامهء قانون معتضد السلطنه طالب روزنامهء « قانون » بود . ادارهء او نزديك بود فرستاديم نداشت . از روزنامهفروش رفتند بخرند نداشتند . گفتيم مىرويم ادارهء توزيع جرايد . اين بود حركت كرديم . اتفاقا آنجا هم تمام شده بود و جمعى مثل ما براى خريد آمده بودند . . .