قهرمان ميرزا عين السلطنه
4178
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
نيست ، شايد بارندگى شود . به فلان و فلان دعا برسانيد . در خاتمه نوشته بود عين السلطنه هم كارى نتوانست صورت بدهد . در قزوين سرگردان است . تازگى از طهران عز الدوله سفارش از سفارت گرفته بود جناب پيشكار را اطلاع داديم رفت قونسلگرى و جلوگيرى نموده كاغذهاى جوف را برسانيد . معلوم شد ابدا از قضيه آمدن من مطلع نشده بودند . كاغذ براى شكوه نظام كاغذ ديگرى براى شكوه نظام بود ، عنوان : قربان وجود مبارك گردم . بعد از دعا و ثنا نوشته بود شرحى از نفاق الموتى مرقوم داشته بوديد بله همين نفاق است كه ما را به اين روز انداخته . سلاطين قاجاريه براى پيشرفت كار خودشان مردم را به نفاق انداختند . اينها هم كه از همان طايفه هستند همين كار را در الموت نمودند ، مگر مثل وجود محترمى كه خداوند از بليات حفظ فرمايد ، آنها را به راه راست هدايت كند . خداوندا امثال وجود مبارك حضرت اجل عالى را حفظ نمايد و براى ما نگاه دارد . خيلى خيلى تملقات و چاپلوسى . در خاتمه دعا و ثناى زيادى به پيشكار ماليه و باز حكايت سرگردانى من و جلوگيرى پيشكار از قونسل و حكايت تسعير غله و پول وكيل بود ! رقعهء ديگر مال نور اللّه خان بود . از اين مطالب نداشت . چون او را با من همراه مىدانند حكايت عيالش را نوشته بود كه با حكيمباشى رفتيم نصايح ما سودمند نشد ، بهتر اين است او را طلاق بدهيد فايده ندارد . فرار الاغدار بارى شام مىخوردم همان هندوانهء حلال را كه صدائى از ده برخاست . ابو القاسم دويد آمد گفت مردكه فرار كرده . من ديدم به واسطهء فرار او تمام نقشه و پرگرام من كه تا ورس كشيدم برهم خواهد خورد و به محض آنكه اسحق كچل مخبر شود هم خودش فرار مىكند هم سايرين را فرار مىدهد . بىاندازه اوقاتم تلخ شد و اسمعيل از ترس بالا نيامد . بعد از تفكر زياد گفتم الساعه اسمعيل برود با يك نفر ديگر هر جا مردكه را ديد نگاه دارد . اگر به او نرسيد راست برود شتر خان اسحق را بگيرد . اگر تمرد كرد تهديد كند تا من برسم . نوكرهاى ديگر هم شورستان هستند ممكن است از آنها هم كمك ببرد به هر شكل مىشود اسحق را بگيرد . در تاريكى شب اسمعيل با حال خراب شام نخورده رفت ، تا چشمش كور شود بىاحتياطى نكند مقصر قرار ندهد .