قهرمان ميرزا عين السلطنه
4173
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
حرف معتمد السلطنهء حاكم پنجشنبه 27 رمضان ، 28 برج اسد - ديشب رفتم نزد حاكم گفتم قونسل مرا مىخواهد با عدهاى قزاق روانهء الموت نمايد شما چه صلاح مىدانيد . يك مرتبه دو تا دست خودش را اشاره به توى شلوارش كرده گفت شاهزاده برويد برويد ، حشفه كه راست نمىشود او را به زور استركنين و معاجين ديگر حركت دادن چه ثمرى دارد . از ما كارى ساخته نيست ، ما مثل همان حشفه مىمانيم . گور پدر ميرزا احمد خان هم كرده چشمش كور شود ! پس از اين جواب مسكت ديگر براى من جاى سؤال ديگرى باقى نماند . يك فنجان چاى خورده وداع كرده برخاستم و تا توى خيابان من و شيخ به اين حرف خنده مىكرديم . شب را تمام فكر مىكردم . نزديك سحر آدم قونسل آمد كه آماده باشيد . سحرى خورديم صداى پاى اسب قزاق از توى خيابان مىآمد و تقريبا به قدر صد نفر مىشد . رفعت السلطان وحشت كرد كه با اين عده چطور مىشود رفت . چطور جا و مكان داد . از يكطرف مغموم بوديم از يكطرف مسرور . كار را فراهم نمودند چاره باقى نماند . آدم ديگر قونسل آمد كه تشريف بياوريد . به سوى الموت با تشريفات از قلعهء ياسين بيرون رفته با رفعت السلطان و نواب عاليه وداع كرده به اتفاق ميرزا اسمعيل خان ، باقر خان و شيخ بهسمت قونسلگرى رفتم ( باغ سپهدار كه منزل قونسل است بيرون دروازهء راه كوشك است و از باغ تا آنجا از بيرون قلعه شهر دو هزار قدم بيش نيست ) . بيرون باغ قونسلگرى و توى باغ مملو از قزاق بود . اول گمان كرديم همه مأمور الموت هستند ، بعد شيخ ملاحظه كرده گفت آنچه تركبند بستهاند مأمورند مابقى جزو تشريفات هستند . اخبار جنگ وارد اطاق قونسل شدم كه در مرتبهء تحتانى در اطاق مربعى بود . دست داده سه نفر صاحبمنصب قزاق را معرفى كرده دور ميز چاى نشستيم . صاحبمنصب جوانى كه ريش « زقريه » گذاشته بود معلوم شد مأمور الموت است . صحبت از جنگ بود . آن صاحبمنصب پير كه رئيس قزاق مقيم قزوين است مىگفت يك نفر از قزاقهاى ما يازده نفر آلمان را با شمشير كشته و خودش با وجود چندين زخم منكر فرار كرده و حاليه بهتر است . خيلى از فتوحات خودشان مىگفتند و مىگفتند با وجودى كه در روسيه ميان