قهرمان ميرزا عين السلطنه
3270
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
حاكم با اجزاء حكومتى كه دو مستشار يك معاون و طبيب و منشىباشى و محرر و سايرين بودند دور ميز بزرگى نشسته مىخواستند براى خود مقررى معين نمايند . حاكم مىگفت مستشار اول ماهى دويست تومان ، مستشار دوم براى اينكه يك دقيقهء ديگر نوبت خودش مىشود معاون براى اينكه دو دقيقهء ديگر نوبت او مىشود همينطور . سايرين نان به هم قرض مىدادند و مستشار مىگفت كم است . معاون مىگفت بله حقيقتا كم است . منشىباشى مىگفت اينطور باشد احدى نوكرى نمىكند . از آن پائين من درآمده مىگفتم سيصد و پنجاه بس است . حاكم مىگفت خيلى زياد است مستشار و معاون صلح مىدادند سيصد تومان و ثبت مىشد . همينطور مال سايرين طى شده تا رسيديم به حاكم و مال او را هزار تومان قرار داديم و از همان قرار تا بوديم دريافت شد . پس از عزل ميرزا صالح خان من خارج شدم و خبر ندارم . همينطور ساير ادارات كردند . ريش و قيچى به دست خودشان بود و هرقدر توانستند كلاه ملت را برداشتند . بودجه هم كه تا امروز به مجلس نرفته برود همچون تمام ادارات در اين عمل شركت دارند و با تمام وكلا دوستى و آشنائى گمان نمىكنم كم و كسر شود لكن اصح آن بود كه براى خود يك دولت متوسطى را كه شبيه باشد به دولت مفلوك فلكزادهء ايران سرمشق قرار داده تا آنقدر هرجومرج در مقررى اجزاء وزارتخانهها و ادارات نشود . لكن حالا گذشته و مشكل است از عهده برآيند . تفكيك قوا عصر شد . خير اللّه بيك رفت . كاغذى هم به افراسياب خان نوشتم ، قدرى شبيه كاغذهاى خودش . يكيك بىقانونيهاى خودش را مدلل داشتم و كمى از « تفكيك قوا » و محسنات آن نوشتم مثل اينكه سرباز محمدآباد اربابى اخراج شده مأمور را آتان ده من فرستاده و ده شب خرج و مخارج گرفت . يك ساعت به غروب مانده فتحعلى خان آمد با لوچههاى آويزان . بعد از آنكه اسب خود را بست او را خواستم مطلب را جويا شدم گفت با اسمعيل خان كندانهسر بوديم دو نفر مأمور افراسياب خان آمد رعيتها هوا ورشان داشت خواستند ما را بيرون كنند ، آن دو مأمور قدرى فحش دادند كنار رفتند . صبح اسمعيل خان گفت برويم پيش افراسياب خان ببينيم چرا آنقدر آدم سر ما و دهات فلان روانه مىكند . رفتيم آنجا كمى « شاط و شوط » كرد . افراسياب خان بناى زبانبازى و نصيحت را گذاشت . نمىدانم چه جادوئى كرد كه اسمعيل خان گفت من نوكرى نمىكنم ، مىروم شهر . هرچه من گفتم خيلى خوب برويم قلعه قبوض و اسب و تفنگ را بده قبول نكرد قبضها را پيش