قهرمان ميرزا عين السلطنه
3254
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مىزند كه مملكت ايران مشروطه است و اگر هست و شما وكيل ملت هستيد من را هم يكى از آحاد ملت محسوب نمائيد . اين اتهاماتى كه به انتريگ مغرضين و حاسدين به من مىدهند مرا در محاكمه حاضر كرده خدمت هم به مشروطه نكردهام . گذشتهها گذشت ، بر محمد و آله صلوات . اگر گناهكارم محاكمهام كنيد تا تميز اللّه خبيث من الطيب ، تا بدانيد خائن كيست و مزدور تبعهء خارجه كيست . گوش نمىدهند و هاتف غيب مىگويد تازه چنگالهاى ما به شما و همه زحمتكشيدههاى ايران بند شده است تا رسوا و متهم [ نكنيم ] و به دارتان نزنيم دست برنمىداريم . چنانچه تواريخ دول مشروطه عاقبت و مآل زحمت كشيده و مشروطهگيرهاى خود را به ما حكايت مىكنند « و ليس هذا اول قارورات كثرت فى الاسلام » . فرر اسپانيولى سرمشق بزرگى است . اما از ورثهء مرحوم آقا سيد عبد اللّه جويا شده بوديد معلوم است حالت يك مشت زن و بچه و طفل خوردسال يك خانوادهء بىصاحب . لازم به عرض نيست . وجدانا بايد استنباط فرموده باشيد ، مذاكرة عرض مىكنم پريشان و درمانده ، مقروض ، مفلوك ، محزون ، بيچاره « و من الذى اتمينى على مزينى » . اسمى از قاتل و مجازات نبوده و نيست . وضع نظميه را جويا شده بوديد اداره قابل تحسين است و منظم است . فقط نظميه است و شهد اللّه قابل تحسين بوده و هست . ولى بالمآل مداقهء نظر بفرمائيد شنيدم گوسفندى را بزرگى * رهانيد از دهان و دست گرگى باز رجوع به تواريخ و تصرفات ارمنستان و حالات سلطان عبد الحميد بفرمائيد تا درست بفهميد كه موزرها و اسلحهها كه از مردم گرفته شده است چه عاقبت بخيرى خواهد داشت . اما از آقاى گرامى سردار اسعد و سردار بهادر پدر وكيل مقدس و قوهء مقننه ، پسر قوهء مجريه و اخ اعز مسيو يفرم خان تشريف دارند . خيالات واحد هست و پشت بر پشت برادر جنگ كرده و مىكنند ، « كامروز همه روى زمين زير پر ماست » ، مىگويند و نظر پدر و پسر در اغتشاش و نفوذ خط جنوب است . اما سپهدار اعظم متحير و واله مانده است كه اين چه خاكى است كه با دست خودم به سر خودمان ريختهايم . حكايت زوار گيلانى را كرده كه به عتبات عاليات مشرف شده بودند ، تمام رفقاى او ناخوش شده بودند . . . « 1 » عجالة يكى از وكلاى دار الشورى است . از تقىزاده جويا شده بوديد مىگويند به سمت آذربايجان رفته ، درست از حال ايشان خبر ندارم و اصحاب ايشان هم كتمان سرّ مىكنند و اظهار بىاطلاعى . همينقدر
--> ( 1 ) - نقطهچين در اصل است .