قهرمان ميرزا عين السلطنه

3673

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

سختى معيشت گندم خروارى سى تومان اگر باشد ، جو بيست و پنج تومان ، برنج چهل تومان است . من از بس مىآيند و مىخواهند ستوه آمده‌ام . باوجودى كه ندارم از خرج خودم لاعلاج به آنها كه مستحق هستند و مرد ندارند خيلى مىدهم . متصل از اين در بيرون و از آن در اندرون من نيم من ، پنج سير ، چهار يك به فقرا مىدهم . اين صدمه و ضرر ديروز هم حالا مزيد علت مىشود . قاتل مشهدى محمد شيخ ابراهيم كاغذ مختصرى نوشته بود كه مأمور براى آوردن على شير رفته . بعضى استشهادها گرفته بودم روانه داشتم . اما از قرار معلوم قاتل مشهدى محمد است پسر حسنقلى . قاضى گرمارود مىگفت به عيادت موسى رفتم گفت قاتل من « پستك » تن داشت و جز او آن روز كسى « پستك » نداشت . گلوله هم گلولهء ورندل بوده است نه سه‌تير . همه را حاضر كنند محقق مىشود . عيال و صغار او هم در اين گرانى گردن من افتاده است . همه خوراك آنها را من مىدهم . حيف نوكرى بود . اين دو برادر به قدرى خدمتگزار امين ، صديق ، مهربان بودند و اين يكى هم هست كه حد و اندازه ندارد . توى آتش من مىگفتم برويد دقيقه‌اى معطل نمىشدند . مثل آن‌كه رفت و جانش را روى فرمان‌بردارى من گذاشت . جمعه 23 - بلاى روز چهارشنبه عموميت داشت و رودبار الموت و تا آشنستان را خبر دارم تمام سردرختى سوخته است . زكريا آمد كاغذجات زياد آورد . باز شيخ چند مكتوب ديگر خواسته و قاصد نرسيده ، قاصد ديگر بايد فرستاد . نويسندگى من خيلى زياد شده خسته‌ام مىكند . اما مكتوبات اول مال آقاى عماد السلطنه درج مىشود . نامهء عماد السلطنه - دربارهء ارزاق « روز هشتم عيد و هشتم ماه عربى است . كاش هميشه ماه‌هاى ما با فصل مطابق بود . مستقيما مدتى است از شما كاغذى ندارم . روزنامه هم نيست كه بفرستم . ايرانيهاى اين عهد كارها را زود تمام مىكنند . هرچه در هزار سال لازم بود نوشتند و گفتند و تمام كردند به مدارج عاليه و ترقى بعد از خواب خرگوشى شش هزار ساله رسيدند . در پارلمنت هم وكلا هرچه لازم بود و ديگران در سيصد سال تمام نكرده بودند از قوانين و غيره نوشتند و محض صرفهء مملكت در مجلس را بستند . همچنين بلديهء شهر را چنان