قهرمان ميرزا عين السلطنه
3541
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
بودند خوب كارى كردى البته مال ديگرى است . با خنده گفته بود به من دخلى ندارد از خودش بپرسند . من بايد عروسى كنم . بعد از مكنت خودش صحبت كرده بود كه سهتا جاجيم دارم . گفته بودند ترا به خدا بياور ما سردمان است رومان بيندازيم . گفته بود نه حالا كه ندارم . يكى حسنى مىآورد ، يكى دارم ، يك دانه هم خواهم خريد . و قاهقاه خنده كرده بود . لوسى - پرند ، انگم - گپ من نمىدانم آنها كه فرنگستان مىروند و زبان نمىدانند چه به روزگارشان مىگذرد . من در ده فرسنگى قزوينم پانزده فرسنگى طهران براى خيلى چيزها باوجودى كه دو سال است تحصيل زبان مىكنم مبلغها بايد زحمت بكشم . براى روى ديوارهاى قلعه « لوسى » مىگفتم بياورند كسى ملتفت نمىشد . تا رفتم پشتبام نشان دادم گفتند ها ! « پرند » بفرمائيد . براى الصاق فتحنامهها شيشهء چسب را ديدم تمام شده گفتم به زينب قدرى « انگم » بيار سرش را تكان داد . گفتم « انگم » باز نفهميد . گفتم صمغ درخت شيلانك ( زردآلو ) باز سر تكان داد ، تا امروز رفتم در باغ قدرى گرفتم آوردم نشان دادم خنده كرد گفت « گب » ها فهميدم . حالا هركدام از اين دهات هم يك قسم تكلم مىكنند و چه خوب خودشان ملتفت مىشوند . اين اوانكى است ، اين آتانى است و مىگويند بهتر و فصيحتر از همهجا زبان تاتى را بالاروچ و بعد در زوارك حرف مىزنند . فروش قبض خانوارى سرباز از گرمارود دو نفر را آوردند كه مطالبهء خانوارى سرباز مىكنند تا مرا ديدند هردو دست بالا كرده سلام نظامى دادند . گفتم سربازيد . گفتند بلى . گفتم آن دفعه كه شما نبوديد كه بود . گفتند ما در جنگ بوديم كسان ما بودند . از آنجا كه دروغگو كمحافظه مىشود گفتم ببخشيد او سرباز بود و پول خود را گرفت و رفت . گفتند پس به ما فروخته بود چطور گرفت . گفتم خيلى خوب از طهران قبض آورده بود با تصديق يفرم خان كه خيلى هم رشادت و شجاعت در جنگ كرده بود و من دو تومان هم به او انعام دادم . گفتند لا إله الا اللّه ، اينكه پيش از رفتن طهران قبضش را به ما فروخته بود . گفتم مگر قبض سرباز كاه و جو است كه خريد و فروش شود . حالا شما راست بگوئيد كى هستيد چند خريده بوديد . گفتند ما راست مىگوئيم هيزمفروش هستيم [ و ] با اين سربازها آشنا . قبض آنها را مىخريم كه مداخل كنيم . گفتم پس لطف شما زياد برويد از صاحب قبض مطالبه كنيد . دينارى ، حبهاى نمىدهم . اين دفعه تعظيم كرده و رفتند و از پائين پيغام براى من دادند كه