قهرمان ميرزا عين السلطنه
3530
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
درآمد علّاف او رفت چيزى نگذشت بالاروچى دو نفر آمدند كاغذى به او دادند كه تياتر دوم پردهء دوم اينجا شروع شد . خواند و خيلى درهم رفت . شيخ به گمان اينكه مطالب مهمى دارد با نهايت بىطاقتى جويا شد چه نوشتهاند . گفت هيچ ! شيخ اصرار كرد گفت شخصى بود . باز اصرار كرده آه طولانى كشيده گفت هنگام آمدن دكان علافى خود را به يك نفر واگذار [ كردم ] سيصد تومان هم پول دادهام ، حالا مىنويسد زغال را حكومت قدغن كرده علاف نخرد ، تمام فايدهء ما از زغال و خاكه زغال است اينطور باشد ضرر كلى وارد مىشود . شيخ گفت منافع الموت تلافى مىكند . گفت اينجا هم خبرى نيست . خدا لعنت كند باقر خان را ( به قدرى اسباب خنده شد كه حساب نداشت ) . امسال ديگر آن تفصيلات پارسال ، آن اعلانات ، آن سلام عليكم در بين نيست . تمام بروات را جمع نايب الحكومه كردهاند . خروارى دو ريال رسوم مأمور جنسى را هم علاوه يك هزار فرع كرده يك تخته برات دادهاند . پرسيدم به خودت چه دادند همه رسومات كه جزو اصل است . گفت هيچ . باقر خان گفت ماهى بيست و پنج تومان من مىدهم . بيست تومان خانوارى اين سربازهاى قزوين كه متصل از اينور به آنور تسليم ، از آن ور به اين ور و همه را مايهء افتضاح شدهاند حالا مثل اينكه فتح نمايانى كرده باشند يا شجاعت بىپايانى هجوم به سمت الموت آورده ادعاى خروارى بيست تومان خانهوارى خود را مىكنند . من چون در روزنامه هم ديدم همه را اخراج كردهاند تمام را جواب داده كوفت هم ندادم . حالا در شهر بهاءنظام يك نفر بالاروچى را گرفته حبس كرده كاغذ مفصل خوشمضمونى از رشادت و شجاعت آنها نوشته چون موثق ديوان شهر نيست براى رضى خان نايب قنسول روانه كردم . درست در اين دو سال هزار و نهصد تومان سواى خانهوارى از ما پول داوطلبى و برقرارى سرباز گرفتهاند . اين موسم همه زنده « سر و مر و گنده » يك ماه ديگر تمام به و با و طاعون گرفتارند ، پى درهم متوفى حواله مىشود . بارى ابو القاسم الحمد للّه بهتر است . بىجهت آن قاصد روانه شد من روانه نمىكردم . شيخ ابراهيم و شيخ حسين اصرار شديد كردند ناچار شدم . با اين تفصيل كه از سرباز داديم جناب حامى مظلوم ، آقاى طرفدار رنجبر ، شيخ دمكرات ما نوشته بود خانوارى را حكما روانه داريد به بهاءنظام بدهم باقر را مرخص كند .