قهرمان ميرزا عين السلطنه

3514

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

بگذارم همراه آورده بودم . گم شدن پولها يك روز اين روى ده آمديم . مراجعت من درب جعبه را باز ديدم فورا به سراغ گنج شايگان خود نظر انداختم از ديدارش شاد نشدم . نعره زده و گريه را سر دادم . خبر براى حضرت و الا بردند شفقت نفرموده كه اول پولم را داده از غم و غصه كه نزديك هلاكت بودم خلاصى بخشيده بعد در تهيهء پيدا نمودن تنخواه بشوند . محمد حسن بيك نامى فراش‌باشى بود خطاب مستطاب به او شد پول را پيدا كند . شب را به هزار غصه سر كردم بيشتر براى فقدان آن كيسه كه از دست يارجانى رسيده بود و عزيزتر از زندگانى بود . پس از « ترق و توروق » خان‌باشى عيسى خان فراش خلوتى داشتيم درّامى زنجانى او رفت نزد خان‌باشى گفت امروز در روى ده ابو القاسم ( همين ابو القاسم خان مخرب الموت كه حالا كشمرز رفته ) ميان شكاف سنگ بزرگى نشسته بود گويا پول شماره مىكرد . من از آنجا رد شدم اين كاغذ را باد از نزد او به زمين انداخت . من برداشتم آوردند نزد من ديدم سياه‌مشق ملفوف كيسه و گنجينه است . گفتم نشانى درست است . محمد حسن بيك رفت و محرمانه پول و كيسه را گرفته آورد . مثل اين بود عالم را به من داده‌اند . خوشا عاشقى خاصه فصل جوانى * خوشا با پريچهرگان زندگانى خوشا با رفيقان يك‌دل نشستن * به هم نوش كردن مى ارغوانى جوانى كه پيوسته عاشق نباشد * دريغ است از او روزگار جوانى جوانى و از عشق پرهيز كردن * نباشد جز از ناخوشى و گرانى به وقت جوانى كنى عشق بهتر * كه هنگام پيرى بود ناتوانى كرد و گون آخر كار شده است . كردها بدمستى مىكنند ، گونها را آتش مىزنند . يكى دو نفر را فرستادم با چماق محبت و بوى تعفن طويله آقايان را ادب و رفع بدمستيها را بكنند . بىقانونى مىكنم و سرتاپاى من بىقانونى است . كد ناپلئون ما هم افراسياب خان نيست تا نگذارد بىقانونى شود حكم كند به جاى هزار گون تمام كوه و جنگل را آتش بزنند كه چرا وجه اجاره را به من داده‌اند .