قهرمان ميرزا عين السلطنه

3457

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مهرماه خانم در كاغذها نوشته بوديد اين قاصد را براى يك كلمه حرف فرستادم كه مهرماه خانم مىآيد يا نه ؟ تجاهل عارفانه مىفرمائيد . مهرماه خانم ابدا براى آمدن الموت از دروازهء طهران بيرون نخواهد آمد . حتى مىگويد قزوين هم چون مىدانم باز حرف الموت در آنجا خواهد بود نخواهم رفت . مىترسم ، سوار نمىتوانم بشوم . مادرم راضى نيست . مرا عاق مىكند . اين ديگر صريح يا غيرصريح ندارد . البته افخم الدوله هم به شما مىنويسد ( در اينجا صحبت مهرماه خانم طولانى مىشود كه هيچ نوشتن ندارد . آدم عاقلى است معلوم مىشود الموت حقيقة آمدن ندارد ، مثل من احمق نيست ) . وضع حضرت و الا حضرت و الا به امورات خود كسى را دخالت نمىدهند . ترك مشورت ، ترك مهربانى و محبت ، ترك مراوده ، ترك تجمل ، ترك شأن ، ترك حرمت همه را نموده‌اند . البته خوشحالى و خوشى را در اين ديده‌اند . شما از پشت كوه حرفهاى سه سال قبل را مىزنيد و خبر از اوضاع حاضره نداريد و حال آن‌كه آنقدرها بايد بدانيد كه ابدا ابدا كار ترتيبى ندارد و اگر از هزار كلمه يكى را شنيده بودند اين كاهلى كه تصور مىكنيد به ميان نمىآمد . آنچه شما مىخواهيد در دست من و افخم الدوله نيست . اينها با كسى است كه شما را الموت فرستاده . كار كسى است كه پول دارد ، با آن شخصى است كه به واسطهء تبعيت بودن روس خودش را از شأن انداخت . كار كسى است كه نه آن را تحصيل كرده نه اين را نگاه داشته . افخم الدوله را احضار مىكنيد . ما به شما ننوشتيم از مرگ حتمى خلاص شده ، پنجاه قدم راه نمىتواند برود . اگر تا سه ماه ديگر بتواند يك ميدان سوار اسب شود خيلى خوب است . پس هيچ اظهارات شما در اينجا و خدمت حضرت و الا ثمر ندارد و فايده ندارد . » [ پايان نامهء عماد السلطنه ] مرقومهء حاج افخم الدوله پس از تفصيل دادن از ناخوشى و معالجهء خودش و اين‌كه حاليه هم تا باغ حضرت و الا به اشكال مىتوانم بروم و قدرى قرقر از بچه‌هاى من كه پولى كه روانه مىكنيد اطلاع نمىدهند و مخفى مىكنند حاليه هم شمران آورده‌ام يك بيست مرتبه هم مىنويسد كه مهرماه خانم نمىآيد ، نمىآيد ، نمىآيد . تعهد مىكند كه لله آقا مشهدى اكبر را با دو تفنگ از خودم روانه مىكنم . اگر حضرت و الا هم آدمى فرستادند چه بهتر . اما سر ده روز