قهرمان ميرزا عين السلطنه
3403
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
پشت بسته بودند . من پرسيدم اين همه نان براى دو شب كه لازم نيست . گفتند سوغات مىبرند . چون راهها تنگ است مثل درنا تكتك و پشتسرهم ريسه شده بودند كه خيلى تماشا داشت . درآمد زنان آباد شود همچو ولايتى مثل تنكابون كه باوجود اينكه به همه جهت يك فرسنگ عرض و چهار فرسنگ طول بيش ندارد اين همه زن و مرد بچه و بزرگ ارباب و رعيت متنعم به نعمتهاى خدائى آن خاكاند . همين سيصد زن كه امروز رفت هيچ پول نياورد در ظرف پانزده روز هزار و پانصد تا دو هزار تومان است . امنيت الموت تا چند روز ديگر متصل زن مىرود . زنهاى زوارك پسفردا مىروند . ملا يحيى عباى خودش را از اول صبح روى سنگى كنار جاده گذاشته بود . اين همه زن كه رد شد احدى نگاه به آن نكرد . در الموت دزد نيست دزدى نمىشود مگر ميوه و هيزم و گاهى علف . چنانچه صدتا قاطر ، دويست گاو در هرييلاقى از حالا تا اول پائيز ول است و آنوقت بدون گموگور و سرقت مىروند مىآورند . مگر گرگ پاره كند يا پرت شود يا به اجل خدائى بميرد . عباى ملا يحيى محمد على عبا را برداشت . ملا عصر به ياد عبا افتاد . هى پائين رفت هى بالا و متصل قسم خورد الموتى عبا را نمىبرد . نوكرها گفتند ملا يحيى دويست زن از اينجا گذشت حكما يكى از آنها عبا را برده . باز مىگفت ممكن نيست ، حكما كار شماست . مىخواستم حمام بروم و تازه حمام زوارك نيمگرم شده آن هم مقدارى من گندم دادم تا حمامى جديدى گرفته شود . ملا يحيى يكىيكى آدمها را قسم داده مراجعت كرد . به راه افتاديم يك مرتبه ملا يحيى با قاطرش مثل سنان بن انس ديديم مىآيد راه را از وسط مزرعه گرفتهاند تا رسيد سربالا شد و زود از راه ديگر وارد جاده ، محمد على عبا را روى درخت گردوئى انداخت اما ملا يحيى چشمش از دور ديد آمد و عبا را برداشت و همانطور به تاخت مراجعت كرد . ما دمق به منزل آمديم .