قهرمان ميرزا عين السلطنه
3399
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
مىكنند بيرون قلعه كفشهاى خود را بيرون مىآورند . حتى بعضى اوقات شاه به من خطاب مىكنند و مرا مالك رقاب مىدانند . در عمارت ميرزا حسين پسر استاد طهماسب مرحوم كدخداى بالاروچ كه خدا رحمتش كند آدم خوبى بود پياده شديم . آخوندها آمدند . اينجا باغچهء خوبى داشت كه تمامش سيب و فندق بود مشرف به چشمهء كوچك منحصر ده كه از پائيز تا وقتى كه نهر بزرگ باز شود زن و مرد و حشم از آنجا آب مىبرند و مشروب مىشوند . تماشاگاه خوبى است . حضرت و الا هميشه اينجا چادر مىزدند و با دوربين مشغول تماشا . ميوهء بالاروچ بالاروچ ميوهجات خوب دارد خصوصا سيب و گيلاس . ده پانزده قسم سيب دارد كه بسيار تعريفى است . درخت سيب و گيلاس اينجا باوجودى كه ابدا كود نمىدهند و بيل نمىزنند ، همانطور جنگلى است به قدر درختهاى توت و گردوى شميرانات طهران قوى مىشود . هيچ آدم گمان نمىكند اين سيب است يا گردو ، گيلاس است يا چنار قوى . بالاروچ ييلاق خوبى است . درست با زوارك يك ماه فرق دارد . چنانچه اينجا هيچ درخت شكوفه نكرده و برگ نداشت . راه بد و نهر آب بعد از ناهار رعايا جمع شده كه شما را بايد سر نهر بالاروچ ببريم تا تماشا كنيد و زحمت هرسالهء ما را ببينيد . گفتند راه سختى دارد ما شما را كول مىكنيم . مختصر دست جماعت قوى ما را بردند . تا جائى كه سواره ممكن بود رفتم . آنجا پياده شده به راه افتاديم . گذشته از آنكه چندين سفر همين الموت آمدهام . طارم ، خمسه و راههاى سخت مازندران را ديده يك سال و نيم هم است بوم اينجا شدهام سبك هم هستم و مىتوانم با چستى و چالاكى حركت كنم اما هيچ همچو جائى نديده بودم . جاى پا براى من با كلنگ درست مىكردند زير بغل مرا هم گرفته بودند ، دو سه نفر هم بالادست و پائيندست مرا متوجه بودند . باوجود اين به يك صعوبت و سختى من گذشتم كه ما فوق نداشت . تعجب من از رفتن خودم نبود . از دو چيز بود يكى از اينكه چطور همه ساله از اينجا آب مىبرند و اين نهر را درست مىكنند . يكى از اين ملا يوسف و آخوندها كه با آن كفشهاى پاشنه خوابيده ، قبا و لبادههاى دراز ، عبا ، بدون چوب يا عصا مثل اينكه در جادهء شوسه قزوين راه مىروند مىآمدند . خودشان مىگفتند ما روزى پنجاه ، صد « دوشوار » علف از اينجا مىآوريم . حقيقة پاهاى اينها چسب دارد و الّا آدم نمىتواند در همچو راهى