قهرمان ميرزا عين السلطنه
3395
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
آخوند چوب را به پشت يكى يكى زده تا آخر صف كه ملاعين مگر من به شما حرف مىزدم كه گوش مىداديد . باز ما شروع به آوازخوانى خود كرده مشغول مىشديم . گاهى هم آخوند از شدت غضب دوات ، جلد ، قلمدان ، كتاب ، قرآن هرچه به دستش مىآمد به سمت ما پرتاب مىكرد . جمعهها روزهاى جمعه ما به قدرى شيطانى مىكرديم كلفتها را اذيت مىكرديم كه حساب نداشت و براى ما متصل اين شعر را مىخواندند : « جمعه بكنى بازى . اى شنبهء ناراضى . پاها فلك اندازى . چوبهاى آلبالو . پاهاى خونآلود . » ما شيشكى در كرده و ابدا گوش به اين حرفها و شعرها نمىداديم . از شدت خستگى دوندگى اول شب خواب مىرفتيم و اقلا هركدام با ده دوازده نفر نزاع كتك و كتككارى كرده بوديم ، كلاهها پاره چارقدها پاره شده بود . شنبهها صبح شنبه تماممان مريض بوديم . بعد تفصيلات كه بلند شديم اول كار ما بوسيدن دست و پاى خانم مرحومه و ساير كلفتها بود كه چقلى ما را نكنند . چون اين عمل هر صبح شنبه واقع شده بود نزد آنها ديگر وقعى نداشت و دروغ ما آشكار بود . ماها را بغل زده به مكتبخانه مىبردند . ما هم مثل مجرم و مقصر هريك جاى خود نشسته تندتند شروع به آوازخوانى خود مىكرديم كه تقوتق در مىزدند و يكىيكى به شكايت مىآمدند . اولا مقدارى به آخوند بد گفته ( آخوند يا شيخ يا ميرزا كه روز اول هم براى انتخاب يكى از اين اسامى ما مرافعه داشتيم و آخوند فحشها مىداد اما بيشتر را همان آخوند مىگفتيم ) عمامهء تو پشم ندارد ، بچهها براى تو فاتحه نمىخوانند ، مردهشور تربيت كردن ترا ببرد . تمام اوقات چوب كنيزى داشتيم سلامتنام خيلى غلط حرف مىزد . او مىگفت اين قرقور ميرزا يعنى قهرمان ميرزا چنين كرد ، چنان نمود ، مردهشوى تو آكوندى ببرى ماى كلاس شوى . ما هم توى مكتبخانه به مدافعه برمىخاستيم ، متصل قسم ياد مىكرديم دروغ مىگويند . اگر آخوند دماغ داشت صرفنظر مىكرد و تمام را خط و نشان مىكشيد و الّا بناى